اطلاعیه

Collapse
هیچ اطلاعیه ای هنوز ایجاد نشده است .

گنجینة الاسرار

Collapse
X
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
پاک کردن همه
new posts

  • گنجینة الاسرار





    درباره واقعه غم‌بار کربلا و شهادت مظلومانه سرور شهیدان حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) و یاران باوفایش، کتاب‌ها، مجموعه‌ها و مقاله‌های بسیار با خامه تاریخ‌نگاران و اندیشمندان دین‌پژوه به رشته تحریر درآمده است، لیکن رویکرد عرفانی به این حادثه و طرح آن در قالبی شاعرانه و نمایش صحنه‌های خونین ایثار و عشق، بازی صادقانه و پرواز به «مقام فناء»، که نهایت سیر سالک الی‌الله است، در نوع خود ماندگارترین شاهکاری است که می‌توان در این عرصه سراغ گرفت.

    مثنوی «گنجینةالاسرار» شاهکاری از این دست است که از نفس پرسوز و گذار سراینده آن، «عمان سامانی» برآمده و دردناک‌ترین مصیبت تاریخ اسلام را با رویکرد عارفانه و زبان تمثیلی و رمزگونه و خلق صحنه‌های پرشور به تصویر کشیده است. ماجرای کربلا تراژدی سهمگینی است که همه صحنه‌های آن لبریز‌ از احساس و عاطفه و ایثار و عشق است و این خود کافی است تا یک حادث را در بستر تاریخ ماندگار نماید، اما هرگاه چنین ماجرایی در منظر تیزبین و لطیف عارف قرار گیرد و بر مفاهیم بلند عرفانی منطبق گردد و با زبان رمز و تمثیل و بهره‌گیری از قوت و قدرت تصاویر شاعرانه، عرضه شود، زوایای تازه‌ای از آن آشکار می‌شود و با اوج و عظمتی بیش از پیش به دست ابدیت سپرده می‌شود.


    این در حقیقت همان چیزی است که «گنجینةالاسرار» به زیبایی از عهده آن برآمده و در همان حال که به مرثیه‌سرایی برای شهیدان کربلا پرداخته، آن واقعه را بر مفاهیم بلند عرفانی تطبیق و آن را در قالب هشتصد و سی بیت مثنوی عرضه کرده است و همین امتزاج رثا و عرفان و هنر است که این اثر را در زمره شاهکارهای این عرصه قرار داده است.

    استاد جلال‌الدین همایی(ره)، «گنجینةالاسرار» را از آثار زبده فارسی شمرده و در این باره چنین گفته است: «... از جمله آثار زبده و منتخب مرثیه فارسی منظومه‌های مثنوی زبدةالاسرار صفی علیشاه و گنجینةالاسرار عمان سامانی است که انصافا هر دو بسیار خوب ساخته‌اند».

    استاد مرتضی مطهری(ره) نیز درباره شعر عمان چنین می‌گوید:
    «برداشت عمان سامانی یا صفی علیشاه از این نهضت، برداشت‌های عرفانی، عشق الهی، محبت الهی و پاک‌بازی در راه حق است که اساسی‌ترین جنبه‌های قیام حسینی جنبه پاکبازی او در راه حق است»

    مثنوی «گنجینةالاسرار» گرچه متعلق به دوره متاخر شعر فارسی است، یعنی دوره افول شعر فارسی و کسادی بازار نوآوری و حس و حال‌های اصیل و تاثیر گذار؛ اما احاطه عمان بر صنایع لفظی و معنوی شعر فارسی و وسعت آگاهی او در ادبیات عرب و آشنایی با آثار شاعران پارسی و عرب از یک‌سو و شیدایی و عاشقی و سوز و گذار عرفانی او از دیگر سوی سبب شده است تا این اثر در عصر خود به نیکی بدرخشد و در ردیف ماندگارترین و تاثیرگذارترین شاهکارهای ادب فارسی قرار گیرد.

    ***


    گنجینة الاسرار یا گنجینه‌الاسرار یا گنجینهٔ اسرار معروف‌ترین اثر عمان سامانی از شاعران معروف شهر سامان استان چهارمحال و بختیاری ایران است. او آثاری دیگر از جمله مخزن الدرر دارد. او را بنا به وصیتش در شهر نجف به خاک سپرده‌اند.

    گنجینةالاسرار این‌گونه آغاز می‌شود :
    کیست این پنهان مرا در جان و تن ... کز زبان من همی‌گوید سخن
    این که گوید از لب من راز کیست ... بنگرید این صاحب آواز کیست
    در من این‌سان خودنمایی می‌کند ... ادعای آشنایی می‌کند


    از نظر عمان سامانی مسیر مدینه تا کربلا هفت شهرعشق است که امام و همراهانش باید وادی‌های طریقت را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارند تا به سیمرغ عشق دست یابند. این اصل که زیربنای جهان‌بینی عرفانی است، خود مبتنی بر حدیث قدسی معروفی است که بر طبق آن خداوند متعال، در پاسخ به سئوال حضرت داود(ع) از علت و انگیزهٔ آفرینش، چنین می‌فرماید:

    کُنتُ کِنزاً مخفیاً فَاَحبَبتُ اَن اُعرَف، فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی اُعرَف.

    عمان بخش نخست مثنوی خود را با استناد به این حدیث آغاز می‌کند و تجلی حضرت حق در هستی و طلوع عشق ربانی با آشکار شدن جمال بی‌مثال خداوندی در آئینهٔ ماسوا را در تصویری شاعرانه در قالب ‪بیست‌ودو‌بیت می‌پردازد که پاره‌ای از آن بدین قرار است:
    لاجرم آن شاهد بالا و پست ... با کمال دلربایی در الست
    جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت ... یوسف حسنش خریداری نداشت
    غمزه‌اش را قابل تیری نبود ... لایق پیکانش نخجیری نبود


    در نگاه عمان شاه شهیدان حسین بن علی(ع) کامل‌ترین انسان در معرکه عشق و عاشقی است و اوست که درمیان فرزندان آدم، ساغر عشق را به طور کامل نوشیده و دعوت حضرت ساقی را بدون ذره‌ای کاستی لبیک گفته‌است.

    عمان سامانی به وحدت امام با حق، اشارات زیادی کرده و امام را انسان به حق پیوسته و از همه چیز رسته می‌داند و این وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت می‌شمارد.

    از دیدگاه عمان سامانی، مرتبهٔ امام حسین(ع) در عرفان، به اندازه‌ای است که می‌تواند با جبرییل به گفت‌وگو بنشیند و در یکی از همین گفت‌وگوهاست که به وحدت امام(ع) با حق اشاره شده‌است:
    جبرییل آمد که‌ای سلطان عشق ... یکه‌تاز عرصه میدان عشق
    دارم از حق بر توای فرخ‌امام .... هم سلام و هم تحیت، هم پیام


    از نظر وی، شهادت امام‌حسین(ع)، معلول نازی بود که معشوق کرد و عاشق را طلبید و بهترین راه برای پاسخ‌گویی به ناز او، جز شهادت چیز دیگری نمی‌توانست باشد؛ زیرا عاشقان تنها چیزی که برایشان مهم است، رضایت و خشنودی معشوق است نه خواست خودشان.

    هریک از اصحاب عاشورا در کتاب عمان در مرتبه‌ای از سلوک قرار داشتند و به اندازهٔ نیازشان از چشمه‌سار معرفت امام، سیراب می‌شدند؛ اما هر یک به فراخور، اسراری فاش می‌کرد. از نظر او صحنهٔ عاشورا در ظاهر، نبرد بین دو گروه به رهبری امام حسین(ع) و یزید بن معاویه بود؛ اما در باطن، واقعیت چیز دیگری را نشان می‌دهد و آن، نبرد بین عاقلان مصلحت نگر و عاشقان سوخته‌جان است.

    برگزیده ای از اشعار این دیوان در ذیل می آید
    کیست این پنهان مرا در جان و تن ،
    کز زبان من همی گوید سخن ،

    اینکه گوید از لب من راز کیست ،

    بنگرید این صاحب آواز کیست ،

    در من اینسان خودنمائئ میکند،

    ادعای آشنائئ می‌کند ،

    کیست این گویا و شنوا در تنم ؟ ،

    باورم یا رب نیاید کاین منم ،
    در بیان اینکه صاحب جمال را خودنمائئ موافق حکمت است ،کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف،


    گوید او چون شاهدی صاحب جمال ،
    حسن خود بیند به سرحد کمال ،

    از برای خودنمائئ صبح و شام ،

    سر برآرد گه ز برزن گه زبام ،

    با خدنگ غمزه صید دل کند ،

    دی هرجا طائری بسمل کند ،

    گردنی هرجا در آرد در کمند ،

    تا نگوید کس اسیرانش کمند ،

    لاجرم آن شاهد بالا و پست ،

    با کمال دلربائئ در الست ،

    جلوه اش گرمی بازاری نداشت ،

    یوسف حسنش خریداری نداشت ،

    غمزه اش را قابل تیری نبود ،

    لایق پیکانش نخجیری نبود ،

    عشوه اش هرجا کمند انداز گشت ،

    گردنی لایق نیامد بازگشت ،

    ماسوی آئینه آن رو شدند ،

    مظهر آن طلعت دلجو شدند ،

    پس جمال خویش در آئینه دید ،

    روی زیبا دید و عشق آمد پدید ،

    مدتی آن عشق بی نام و نشان ،

    بد معلق در فضای بیکران ،

    دلنشین خویش ماوائئ نداشت ،

    تا دراو منزل کند جائئ نداشت ،

    بهر منزل بیقراری ساز کرد ،

    طالبان خویش را آواز کرد ،

    چون که یکسر طالبان را جمع ساخت ،

    جمله را پروانه ،حود را شمع ساخت ،

    جلوه ای کرد از یمین و از یسار ،

    دوزخی و جنتی کرد آشکار ،

    جنتی خاطر نواز و دلفروز ،

    دوزخی دشمن گداز و غیر سوز ،

    'در بیان عرض امانت عشق و شدت طلب به اندازهٔ استعداد ،انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا' ،


    پرده ای کاندر برابر داشتند ،
    وقت آمد پرده را برداشتند ،

    ساقی ای با ساغری چون آفتاب ،

    آمد و عشق اندر آن ساغر شراب ،

    پس ندا داد او نه پنهان برملا ،

    کالصلا ای باده خواران الصلا ،

    همچو این می خوشگوار و صاف نیست ،

    ترک این می گفتن از انصاف نیست ،

    حبذا زین می که هرکس مست اوست ،

    خلقت اشیا مقام پست اوست ،

    هرکه این می خورد ، جهل از کف بهشت ،

    گام اول پای کوبد در بهشت ،

    جمله ذرات از جا خواستند ،

    ساغر می را ز ساقی خواستند ،

    بار دیگر آمد از ساقی صدا ،

    طالب آن جام را برزد ندا ،

    ای که از جان طالب این باده ای ،

    بهر آشامیدنش آماده ای ،

    گرچه این می را دو صد مستی بود ،

    نیست را سرمایه هستی بود ،

    از خمار آن حذر کن کیان خمار ،

    از سر مستان برون آرد دمار ،

    درد و رنج و غصه را آماده شو ،

    بعد از آن آماده این باده شو ،

    این نه جام عشرت این جام ولاست ،

    درد او درد است و صاف او بلاست ،

    بر هوای او نفس هرکس کشید ،

    یکقدم نارفته پا واپس کشید ،

    سر کشید اول به دعوی آسمان ،

    کاین سعادت را به خود بردی گمان ،

    ذره ای شد زآن سعادت کامیاب ،

    زآن بتابید از ضمیرش آفتاب ،

    جرعه ای هم ریخت زآن ساغر به خاک ،

    زآن سبب شد مدفن تنهای پاک ،

    تر شد آن یک را لب این یک را گلو ،

    وز گلوی کس نرفت این می فرو ،

    فرقه ای دیگر به بو قانع شدند ،

    فرقه ای از خوردنش مانع شدند ،

    بود آن می در تغیر در خروش ،

    در دل ساغر چو می در خم به جوش ،

    چون موافق با لب همدم نشد ،

    اینهمه خوردند اصلا کم نشد ،

    باز ساقی برکشید از دل خروش ،

    گفت ای صافی دلان درد نوش ،

    مرد خواهم همتی عالی کند ،

    ساغر ما را زمی خالی کند ،

    انبیا و اولیا را با نیاز ،

    شد به ساغر ، گردن خواهش دراز ،

    جمله را دل در طلب چون خم به جوش ،

    لیکن آن سر خیل مخموران خموش ،

    سر به بالا یکسر از برنا و پیر ،

    لیکن آن منظور ساقی سر به زیر ،

    هریک از جان همتی بگماشتند ،

    جرعه ای از آن قدح برداشتند ،

    باز بود آن جام عشق ذوالجلال ،

    همچنان در دست ساقی مالمال ،

    جام بر کف ، منتظر ساقی هنوز ،

    الله الله غیرت آمد غیر سوز ،

    باز ساقی گفت تا چند انتظار ،

    ای حریف لاابالی سر برآر ،

    ای قدح پیمای درآ ، هویی بزن ،

    گوی چوگانم سرت ، گویی بزن ،

    چون به موقع ساقیش درخواست کرد ،

    پیر میخواران زجا ، قد راست کرد ،

    زینت افزای بساط نشاتین ،

    سرور و سر خیل مخموران حسین ،

    گفت آنکس را که میجویی منم ،

    باده خواری را که میگویی منم ،

    شرطهایش را یکایک گوش کرد ،

    ساغر می را تمامی نوش کرد ،

    باز گفت از این شراب خوشگوار ،

    دیگرت گر هست یک ساغر بیار ،

    'چون صاحب جمال ،جمال خود بنماید و ناظران را دل از کف برباید ،بر مقتضای حکمت ، به امتحانات و بلایا مبتلا گرداند که خود در حدیث قدسی فرموده است :من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته' ،


    باز گوید رسم عاشق این بود ،
    بلکه این معشوق را آئین بود ،

    چون دل عشاق را در قید کرد ،

    خودنمایی کرد و دلها صید کرد ،

    امتحانشان را زروی سر خوشی ،

    پیش گیرد شیوه عاشق کشی ،

    دوست میدارد دل پر دردشان ،

    اشکهای سرخ و روی زردشان ،

    چهره و موی غبار آلودشان ،

    مغز پر آتش دل پر دودشان ،

    دل پریشانشان کند چون زلف خویش ،

    زآنکه عاشق را دلی باید پریش ،

    خم کندشان قامت مانند تیر ،

    روی چون گلشان کند همچون زریر ،

    یعنی این قامت کمانی خوشتر است ،

    رنگ عاشق زعفرانی خوشتر است ،

    جمعیتشان در پریشانی خوش است ،

    قوت ، جوع و جامه ، عریانی خوش است ،

    خود کند ویران ، دهد خود تمشیت ،

    خود کشدشان باز خود گردد دیت ،

    تا گریزد هرکه او نالایق است ،

    درد را منکر ، طرب را شایق است ،

    تا گریزد هرکه او ناقابل است ،

    عشق را مکره هوس را مایل است ،

    وآنکه را ثابت قدم بیند به راه ،

    از شفقت می‌کند بر وی نگاه ،

    اندک اندک میکشاند سوی خویش ،

    میدهد راهش به سوی کوی خویش ،

    بدهدش ره در شبستان وصال ،

    بخشد او را هر صفات و هر خصال ،

    متحد گردند باهم این و آن ،

    هر دو را مویی نگنجد در میان ،


    منابع:
    کتاب نیوز
    گنجینةالاسرار، عمان سامانی، انتشارات سروش، تهران
    دیدگاه عرفا در مورد حسین ابن علی
    گنجینه اسرار ، نورالله عمان سامانی به اهتمام حسین بدر الدین ، انتشارات سنایی ،تهران

    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
    اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


    Webitsa.com
    Linkedin Profile

  • #2
    گنجینة الاسرار


    عمان سامانی


    (با کلیک بر روی عنوان هر بخش وارد صفحه مربوط به آن بخش شده و مطالعه فرمایید.)


    دیباچه: معشوق مطلقی را حمد و ستایش سزاست جل جلاله که تمام موجودات عاشق مقید اویند. همه راه اوست می‌پویند و وصل اوست که می‌جویند و حمد اوست می‌گویند و ان من شیء الایسبح بحمده هر برگی از دفتر معرفتش آیتی‌ست و هر گیاهی در بیدای وحدتش فراشته رایتی؛ با اینهمه عالمی متفکر آنند و جهانی بدیدۀ حیرت نگران، چه هرچه جهد بیش بنمایند و بیشتر گرایند منزل مقصود دورتر شود و دیدۀ معرفت بی نورتر

    بخش ۱: در بیان اینکه صاحب جمال را خودنمائی موافق حکمت شرط‌ست و اشاره به تجلی اول بر وجه اتم و اکمل و پوشیدن اعیان ثابته کسوت تعین را و طلوع عشق از مطلع لاهوتی و تجلی به عالم ملکوتی و ناسوتی- نعم ماقال

    بخش ۲: در بیان تجلی دوم و اظهار شأن و مراتب بر ما سوی و عرض امانت عشق وشدت طلب به اندازه‌ی استعداد در هر یک و خیمه زدن تمامیت آن در ملک وجود انسانی به مصداق آیۀ انا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوماً جهولا

    بخش ۳: در بیان اینکه آدمی بواسطه شرافت و گوهر فطرت و خاتمه در تعداد بحسب جسم، امانت عشق را قابل آمد و جمال کبریائی را آئینۀ مقابل ولقد کرمنا بنی آدم.... و فضلنا هم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا

    بخش ۴: در بیان اینکه هر رازی را پرده داری انبازاست و هر سری را غیرتی غیر پرداز، از آنجاست که گوید

    بخش ۵: در بیان اینکه چون مطلوب را رغبت شامل و طالب را استعداد کامل آمد، توسن مقصود رام است و باده‌ی مراد در جام، از آنجاست که محرم خلوتخانه‌ی راز و محقق شیراز خواجه حافظ قدس سره می‌فرماید

    بخش ۶: در بیان اینکه چون طالب، تعینات را در قمار طلب بباخت و هستی خود را در هستی مطلوب نیست ساخت و در فنای او باقی شد، لاجرم هم میخواره و هم ساقی شد و اگر هم باده و جامش خوانند رواست

    بخش ۷: در بیان تبدل از عالم بسط به عالم قبض و تنزل از ملک معنی بجهان صورت گوید

    بخش ۸: در انتقال بعالم بسیط بسط و اتصال بدریای محیط وجد و بیان اینکه چون صاحب جمال، جمال خود نماید و ناظران را دل از کف رباید، بر مقتضای حکمت، به آزارشان کوشند و عاشق را شرط است که از آن آزار نرمد و نخروشد تا بر منتهای خواهش کامران شود بر مصداق حدیث من عشقنی الخ

    بخش ۹: در بیان اینکه چون معشوق ازلی جمال لم یزلی مر عشاق را نمود و بادۀ عشق طالبان مشتاق را پیمود از در امتحان درآمد، شیوه‌های معشوقی بکار آورد، منکرین جام سعادت را سرخوش از جام شقاوت کرده، بدیشان گماشت و چیزی از لوازم عاشق کشی فرو نگذاشت تا شرایط معشوقی با تکالیف عاشق، موافق آید

    بخش ۱۰: در بیان اینکه از هر کس مقتضیات طینت بظهور آید و بازگشت هرشیء باصل خودست و این سعادت و آن شقاوت را ظاهر الصلاح بودن باخراج از قانون فلاح شرط نیست. بلکه جنسیت و سنخیت مرادست و همانست که سعید را باوج علیین کشاند الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و شقی را در حضیض سجین نشاند و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون. لهذا با اینهمه احتجاج از روی لجاج روی از حق برتافتند

    بخش ۱۱: در استشفای عارفانه در طریق اهل وجد گوید

    بخش ۱۲: در بیان اینکه میکشان ساغر سعادت و سرخوشان بادۀ شقاوت بر مقتضای وقت؛ هر یک در محل خود اظهار مستی و ابراز حق پرستی و خود پرستی نمودند و با آن محک خلوص و قلبیت خود را آزمودند نعم ماقال

    بخش ۱۳: در معارضه‌ی با دل و استغراق در مراتب آن ولی کامل زبدة السعداء و سید الشهداء و تجاهل عارفانه

    بخش ۱۴: در انتقال از عالم وجد و شوق دورجوع به مطلب بر مشرب اهل ذوق گوید

    بخش ۱۵: رجوع به مطلب و بیان حال آن طالب و مطلوب حضرت رب اعنی شیرازه‌ی دفتر توحید و دروازه‌ی کشور تجرید و تفرید سراندازان را رئیس و سالار، پاکبازان را انیس و غمخوار، سید جن و بشر، سر حلقه‌ی اولیائی حشر: مولی الموالی سیدالکونین ابی عبدالله الحسین صلوات اللّه علیه و اصحابه و ورود آن حضرت به صحرای کربلا و هجوم و ازدحام کرب وبلا

    بخش ۱۶: در بیان تعرض آن شمع انجمن حقیقت از پروانگان هوسناک و تجاهل آن گل گلشن معرفت از بلبلان مشوش ادراک، خانۀ حقیقت را از اغیار مجازی، خالی ساختن، و بوستان معرفت را از خس و خاشاک ناقابلان پرداختن، و مستمعان بلا را صلادادن و دراز صندوق حقیقت گشادن و شرذمه‌یی از قابلیت اهل و لاوصاحبان مراتب «قالوا بلی، الذین بذلوا مهجهم دون الحسین(ع)» که در سلک «وعلی الارواح اللتی حلت بفنائک» منسلک آمدند

    بخش ۱۷: در بیان عارف شدن به مراتب جانبازان راه حقیقت از در ارادت به شیخ طریقت از ر اه مراقبه گوید

    بخش ۱۸: در مراتب وجد عارفانه و شور عاشقانه و اشاره به حال خود در انتساب سلوک به حضرت پیرو مرشد صافی ضمیر خود کثر اللّه افاضاته گوید

    بخش ۱۹: در بیان توصیه‌ی آن سرحلقه‌ی اهل نیاز، به کتمان سرونهفتن راز

    بخش ۲۰: در بیان اشتداد وجد و حال و انقلاب حالت آن سید بی همال که مباداقدایی آید یا بدائی رخ نماید

    بخش ۲۱: در بیان اینکه چون سالک از در ارادت درآمد و دست طلب بر دامن عنایت پیر زد، نفس کافر بعنانگیری خیزد و هر لحظه فتنه‌یی هولناک برانگیزد اگر سالک را دل نلرزید و ثبات و تحمل ورزید و از در مراقبه درآمده از باطن پیر استمداد نمود، آن مخالفت به مرافقت و آن منازعت به موافقت تبدیل گردد و از آنجاست که عارف ربانی و مفلق شیروانی، جناب حکیم خاقانی، قدس سره، در مسأله‌ی نفس فرماید

    بخش ۲۲: در ازدیاد وجد و اشتداد شوق بر مشرب اهل عرفان و ذوق و اشارت به مراتب عالیه‌ی زبده و برگزیده‌ی ناس حضرت ابوالفضل العباس سلام اللّه علیه بر سبیل اجمال گوید

    بخش ۲۳: در توجه به عالم خراباتیان صاحبدل و اخوان مقبل و استمداد و همت و شروع به مصیبت فخر الشهداء حضرت ابوالفضل العباس سلام الله علیه

    بخش ۲۴: در بیان اینکه طی وادی طریقت و قطع جاده‌ی حقیقت را، همّتی مردانه در کارست که آن جامه مناسب براندام قابلیت هر کس و پای مجاهده‌ی هر نالایق را پایه‌ی دسترس نیست لمؤلفه

    بخش ۲۵: در بیان شرذمه‌یی از مقامات و مجموعه‌یی از کرامات قدوة النقباء و نخبة النجباء جناب قاسم سلام اللّه علیه

    بخش ۲۶: در بیان فیض بخشی آن سر حلقۀ راستین و اسرار شکافتن آستین و مراتب پرده از اسرار برداشتن و نکتۀ توحید را از راه مکاشفات، معلوم عروس خود داشتن که بر مصداق: اولیائی تحت قبابی لایعرفهم غیری ما را تا ابد زندگی و دوام و دولت و پایندگیست

    بخش ۲۷: در بیان اینکه طالبان راه و عاشقان لقاءاللّه را، از خلع تعینات و قلع تعلقات که هر یک مقصد را، سد راهند و حجابی همت کاه گریزی نیست چه عارف را حذر از آفات و موحد را، اسقاط اضافات واجبند لله در قائله

    بخش ۲۸: در بیان جواب دادن آن ولی اکبر با توجهات و تفقدات مر نوردیده‌ی خود، علی اکبر را برمصداق اینکه، بهرچه از دوست و امانی، چه کفر آن حرف و چه ایمان» بر مذاق اهل عرفان گوید

    بخش ۲۹: در بیان مرخص نمودن جناب علی اکبر سلام اللّه علیه را، و امر به تمکین و تسلیم فرمودن، گوید

    بخش ۳۰: در بیان اینکه چون تمیز خاصیت شراب، سر از گریبان خاطر جمشید بر زد و خیال تدارک عشرت، از منبت ضمیرش سر زد نخستین جامی تعبیه ساخت و خطوط هفتگانه‌ی آن را با اسامی هفت گانه پرداخت و ساقی دانایی اختیار نموده و بنای سقایت او را، قانونی نهاد، منوط بر حکمت و بآن قانون رسم سرخوشی ووضع می‌کشی را دایر و سایر می‌داشت

    بخش ۳۱: در بیان مهیا شدن آن میدان، مردی را چابک سوار و پای در رکاب آوردن آن سید بزرگوار و مکالمات با ذوالجنان و ذوالفقار بر مشرب صافی مذاقان گوید

    بخش ۳۲: در بیان عنان گیری خاتون سراپرده‌ی عظمت و کبریایی حضرت زینب خاتون، سلام اللّه علیها، که آن یکه تاز میدان هویت را، خاتمه‌ی متعلقات بود و شرذمه‌یی از مراتب و مقامات آن ناموس ربانی و عصمت یزدانی که در عالم تحمل بار محنت، کامل بود و ودیعت مطلقه را واسطه و حامل، بر مذاق عارفان گوید

    بخش ۳۳: در بیان تعرض آن شهسوار میدان حقیقت از جهان تجرد بعالم تقید و توجه و تفقد به خواهر خود بر مذاق عارفان گوید

    بخش ۳۴: در بیان استفتاح آن سید عالی مقدار از توجهات باطن آن سید بزرگوار و بیتابی از تجلیات معنوی آن حضرت وغش کردن بر مذاق اهل توحید گوید

    بخش ۳۵: در بیان تجلی کردن جمال بیمثال حسینی از روی معنی در آینه‌ی وجود زینب خاتون سلام اللّه علیه و علیها از راه شهود بطور اجمال گوید

    بخش ۳۶: در بیان توصیه‌ی آن مقتدای انام و سید و سرور خاص و عام، خواهر خود را از تیمار بیمار خود، اعنی گرامی فرزند و والاامام السید السجاد، زین العابدین(ع) و تفویض بعضی ودایع که بآن حضرت برساند

    بخش ۳۷: در بیان تجلی آن ولی اکبر به قابلیت و استعداد فرزند دلبند خود علی اصغر و با دست مبارکش به میدان بردن و بدرجه‌ی رفیعه‌ی شهادت رسانیدن و مختصری از مراتب و شئونات آن امام زاده‌ی بزرگوار علیه السلام

    بخش ۳۸: در بیان وارد شدن آن سر حلقه‌ی مستان و مقتدای حق پرستان از راه مجاهده بعالم مشاهده و از دروازه‌ی فناء فی الله در شهرستان بقاء بالله بمصداق: العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة، و شرح شرفیابی زعفرجنی به قصد یاری و عزم جانسپاری، خدمت آن بزرگوار و با حالت محرومی مراجعت کردن

    بخش ۳۹: در بیان آن عارف ربانی که از راه مراقبه با زعفرش ملاقات افتاد و از در مکاشفه مصاحبتش دست داد و قصه کردن زعفر سبب محرومی خود را از جانفشانی در رکاب سعادت انتساب آن حضرت بر سبیل اجمال گوید

    بخش ۴۰: در بیان خطابه‌ی آن امام مهربان و موعظت مخالفان با حقیقت، گو زبان، از راه رحمت و از در شفقت و هدایت بر سبیل اجمال گوید

    بخش ۴۱: در بیان محاربه‌ی آن موحد صاحب یقین در میدان مشرکین و پیغام آوردن جبرئیل امین از حضرت رب العالمین و افتادن آن حضرت از زین بر زمین، سلام اللّه علیه الی یوم الدین



    برگرفته از: ganjoor.net

    I believed my wisdom
    ... Killed the whys as I grew ... Yet the time has taught me ... The whys are grown too
    Angel

    Click to Read My Other Poems

    نظر

    صبر کنید ..
    X