اطلاعیه

Collapse
هیچ اطلاعیه ای هنوز ایجاد نشده است .

ترانه هاي ناميرا

Collapse
این موضوع مهم می باشد .
X
X
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
پاک کردن همه
new posts

  • ترانه هاي ناميرا

    به نام خدا



    مي توان گفت كه زمزمه,تنها مونس و همدم لحظات تنهايي انسان است و ترانه هم زمزمه پذيرترين نوع گفتار.دليل آن هم اين است كه ترانه از سرچشمه اي نوراني و جاودان به نام "شعر" جاري شده است.جايي كه هزاران شعر نمي تواند جان كلام را بيان كند,ترانه اي مي آيد و چنان شوري مي آفريند كه ياد و خاطره اش سال ها در ذهن همگان نقش مي بندد.شايد ويژگي خاص ترانه غنايي بودن آن است كه همگاميش با موسيقي,مزيتي بي بديل را شامل شده است.افسوس كه هر چه ما به پيش مي رويم از شعر و شعر خواني نيز دور مي شويم و هر لحظه در اين جهان به اصطلاح مدرنيزه,عرصه بر شعر تنگ و تنگ تر مي شود.باري از جهت ديگر,پديده هايي ديگر مانند ترانه در اين صحنه,مجالي براي عرضه اندام پيدا مي كنند.اما چه سود كه ترانه هم مانند انواع ديگر هنر نتوانست خود را از خطر ابتذال نجات دهد و در مقابل غول بي شاخ و دم ابتذال باشي,سر تسليم را فرو آورد.اما با نگاهي به گذشته و البته بارقه هايي ضعيف از امروز,هنوز هم مي توانيم دامان خويش را از شبنم صبحگاهي ترانه تر كنيم.

    در اين بخش پس از ارائه گزيده ترين ترانه هاي معاصر,ترجمه آن به زبان انگليسي نيز تقديم عزيزان مي شود.البته اين ترجمه ها ,تنها نمونه اي از ترجمه هاي آنهاست.بدين خاطر كه شعر و ترانه مي توانند به هزاران گونه ترجمه شوند.و بسيار به جا و سنجيده گفته اند كه((شعر و ترانه سخناني هزار چهره هستند))نظرات شما عزيزان در اين راه بس دشوار و كج و معوج مي تواند مشعل هدايت ما در ظلمات جهل خويش باشد.در پايان از دوست عزيزم ميلاد ميناكار به خاطر همفكري ها و حمايت هاي بي دريغش و همچنين از آقاي رشيدي كمال تشكر و قدرداني را دارم.


    مهران صفوي




    جمعه
    با يادي از
    فرهاد مهراد


    توي قاب خيس اين پنجره ها
    عكسي از جمعه غمگين مي بينم
    چه سياهه به تنش رخت عزا
    تو چشاش ابراي سنگين مي بينم


    داره از ابر سياه خون مي چكه
    جمعه ها خون جاي بارون مي چكه


    نفسم در نمياد
    جمعه ها سر نمياد
    كاش مي بستم چشامو
    اين ازم بر نمياد


    عمر جمعه به هزار سال مي رسه
    جمعه ها غم ديگه بيداد مي كنه
    آدم از دست خودش خسته مي شه
    با لباي بسته فرياد مي كنه


    جمعه وقته رفتنه
    موسمه دل كندنه
    خنجر از پشت مي زنه
    اون كه همراه منه



    سروده
    شهيار قنبري



    Friday


    In the wet frames of these windows,
    I'm watching an image of gloomy friday
    How black is its mourning cloth
    I'm watching heavy clouds in its eyes

    The blood is dripping down the black cloud
    The blood is drippimg down instead of rain on fridays.

    I can not breathe
    Fridays don't come to an end
    I wish I could close my eyes
    But,I can not do that

    The age of friday is near the 1000 years
    The grief oppresses on fridays.
    One becomes tired of oneself
    And cries tight-lipped

    Friday is the time to go and
    The abandonment season
    One who is my companion,
    Stab me in the back


    By
    Shahyar Ghanbari

    Translated by:
    Mehran & M.Minakar
    ویرایش توسط Mehran : https://forum.motarjemonline.com/member/8-mehran در ساعت 06-07-2009, 10:05 AM
    Make love ...not war

  • #2
    کار خوبی بود،امیدوارم کارهایی این چنین بیشتر از شما ببینیم.
    زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست،امتحان ریشه هاست.

    نظر


    • #3
      سقف

      سقف



      تو فکر يک سقفم
      يک سقف بي‌روزن،
      يک سقف پابرجا،
      محکم‌تر از آهن!

      سقفي که تن‌پوش هراس ما باشه،
      تو سردي شب‌ها لباس ما باشه.

      سقفي اندازه‌ي قلب من و تو،
      واسه لمس تپش د‌لواپسي،
      براي شرم لطيف آينه‌ها،
      واسه پيچيدن بوي اطلسي.

      زير اين سقف با تو از گل، از شب و ستاره مي‌گم،
      از تو و از خواستن تو، مي‌گم و دوباره مي‌گم؛
      زندگي‌مو زير اين سقف با تو اندازه مي‌گيرم،
      گم مي‌شم تو معني تو، معني تازه مي‌گيرم.

      سقف‌مون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،
      يه افق، يه بي‌نهايت، کم‌ترين فاصله‌مونه!

      تو فکر يک سقفم
      يک سقف رويايي،
      سقفي براي ما،
      حتي مقوايي؛

      تو فکر يک سقفم
      يک سقف بي‌روزن،
      سقفي براي عشق،
      براي تو با من!

      سقفي اندازه‌ي قلب من و تو،
      واسه لمس تپش دل‌واپسي،
      براي شرم لطيف آينه‌ها،
      واسه پيچيدن بوي اطلسي.

      زير اين سقف، اگه باشه، مي‌پيچه عطر تن تو،
      لختي پنجره‌هاشو مي‌پوشونه پيرهن تو!

      زير اين سقف خوبه عطر خودفراموشي بپاشيم،
      آخر قصه بخوابيم، اول ترانه پا شيم!

      سقفمون، افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه،
      يه افق، يه بي‌نهايت، کم‌ترين فاصله‌مونه!

      تو فکر يک سقفم...




      سروده
      ايرج جنتي عطايي



      ***



      Roof


      I am thinking about a roof
      A roof without any breach
      A fortified roof and
      Stronger than iron!

      A roof which is a raiment for our panic
      And becomes our clothes in the coldness of nights.

      A roof which be as high as my and your heart
      For touching the worry palpitation
      For the mirrors' delicate modesty
      For the sake of filling the air with petunia fragrance

      Under this roof, I will talk about the flower, night and the star to you
      I will talk about you and my longing for you, again and again
      I will evaluate my life with you under this roof and
      I will disappear in your being , then I will be born again

      Alas, Alas, our roof is the cloud's body of sky and
      The shortest distance between us is a horizon or an infinity!

      I am thinking about a roof
      A dreamy one
      A roof, even a papery one
      But only for us

      I am thinking about a roof
      A roof without any breach
      A roof for LOVE
      For you and me!

      A roof which be as high as my and your heart
      For touching the worry palpitation
      For the mirrors' delicate modesty
      For the sake of filling the air with petunia fragrance

      If this roof exist, your scent will fill its air and
      Your dress will cover its windows' nakedness

      It will be good, If we sprinkle the self-forgetfulness perfume under this roof
      As we will sleep in the end of story, we will get up at first of the song!

      Alas, Alas, our roof is the cloud's body of sky and
      The shortest distance between us is a horizon or an infinity!



      I am thinking about a roof


      By
      Iraj Janati Ataei



      TRANSLATED BY:
      Mehran & M.Minakar
      ویرایش توسط Mehran : https://forum.motarjemonline.com/member/8-mehran در ساعت 06-07-2009, 10:06 AM
      Make love ...not war

      نظر


      • #4
        خاك

        خاك



        با يادي از
        فريدون فروغي




        تن تو نازك و نرمه مثل برگ
        تن من جون مي ده پرپر بزنه زير تگرگ
        دست باد پر مي ده برگو رو هوا
        اما من موندنيم تا برسه دستاي مرگ


        نفسم اين خاكه
        خون گرمم پاكه


        من از تبار پاك آريايي
        قشنگ ترين قصيده رهايي
        هواي عشق تازه نيست تو رگ هام
        تن نمي دم به رنگ كهربايي


        نفسم اين خاكه
        خون گرمم پاكه


        واسه رفتن ديگه ديره
        تن من اين جا اسيره
        خاك اين جا چه عزيزه
        عاشق قديمي پيره


        نفسم اين خاكه
        خون گرمم پاكه





        سروده
        مسعود اميني



        ***




        LAND





        Your body is as delicate and velvety as the leaf,
        But my body is created for agony in the hail.
        The wind's hand makes the leaf flutter in the air,
        But I will be here till death's hands meet me.


        I breathe this land and
        My ardent blood is pure.


        I am one of the honorable Aryan descendant and
        As the most beautiful ode of freedom.
        There is no desire of fresh love in my veins and
        Nothing can fascinate me anymore.


        I breathe this land and
        My ardent blood is pure.


        It is too late for leaving now,
        For my body belongs here.
        How cherishable this land is,
        And the old lover (I), now is aged


        I breathe this land and
        My ardent blood is pure
        .





        By
        Masoud Amini
        ویرایش توسط Mehran : https://forum.motarjemonline.com/member/8-mehran در ساعت 06-29-2009, 09:30 AM
        Make love ...not war

        نظر


        • #5
          آينه ها


          مي‌بينم صورتمو تو آينه,
          با لبي خسته مي‌پرسم از خودم:
          اين غريبه کيه؟ از من چي مي‌خواد؟
          اون به من يا من به اون خيره شدم؟


          باورم نمي‌شه هر چي مي‌بينم،
          چشامو يه لحظه رو هم مي‌ذارم،
          به خودم مي‌گم که اين صورتکه،
          مي‌تونم از صورتم ورش دارم!


          مي‌کشم دستمو روي صورتم،
          هر چي بايد بدونم دستم مي‌گه،
          منو توي آينه نشون مي‌ده،
          مي‌گه: اين تو يي، نه هيچ کس ديگه!


          جاي پاهاي تموم قصه‌ها،
          رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
          مونده روي صورتت تا بدوني
          حالا امروز چي ازت مونده به جا!


          آينه مي‌گه: تو هموني که يه روز
          مي‌خواستي خورشيدو با دست بگيري،
          ولي امروز شهر شب خونت شده،
          داري بي‌صدا تو قلبت مي‌ ميري!


          مي‌شکنم آينه رو تا دوباره
          نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه.
          آينه مي‌شکنه هزار تيکه مي‌شه،
          اما باز تو هر تيکش عکس منه.


          عکسا با دهن‌کجي بهم مي‌گن:
          چشم اميد و ببُر از آسمون.
          روزا با هم ديگه فرقي ندارن،
          بوي کهنگي مي‌دن تمومشون.




          سروده
          اردلان سرفراز




          ***





          Mirrors


          I see my face in the mirror,
          And ask myself worn-lipped :
          Who is this stranger ? what does he want from me ?
          Is he staring at me or Am I staring at him ?


          I do not believe in what I see
          So I close my eyes for a moment ,
          I tell myself this is nothing but a veil ,
          which I can remove it !


          I touch my face and then ,
          My hand tells me what I must know .
          It just shows me in the mirror and
          "It is you but no one else !" It says to me .


          All the stories' trails and
          The lonely hues in all the moment ,
          They all still remain on your face until
          You become aware of your remains , today !


          "You were one who longed for win the sun with your own hand ." Mirror said .
          But today , the city of night is your home and
          You are dying quietly and heartily !


          I break the mirror so that
          It narrates no more about the former days , again .
          Mirror is broken and torn to pieces but ,
          Every pieces of mirror shows my image , again .


          The images are making faces at me and tell me :
          "Turn a blind eye to sky ."
          There is no difference between days ,
          They all smell like worn-out ones
          .



          By
          Ardalan Sarfaraz
          Make love ...not war

          نظر


          • #6
            چشمه هاي خورشيد

            " بنام خدا "



            خداوند انسان را آفرید و برای کاری خاص آفرید، نه کارهای دیگر. که اگر آن را به جای نیاورد، حاشا که کاری کرده است. پس بر سر این کار به انسان قیمتی عظیم عطا کرد، چرا که نگاهش به انسان، غیر از نگاه او به دیگر مخلوقان بود و . . .


            در جستجوی بی پایان خویش، انسان غایت الامر به خود می رسد و از خود شناسی به شناخت خداوند نائل می شود، چه، وجودش نمودی از آن بیکران است. گوناگونی انسان ها در جهان پهناور به شناخت های گوناگونی از خداوند منان می انجامد:

            "هر کسی از ظن خود شد یار من"


            لیک در کانون این شناخت، کشش همگنان به سوی کهربای خداوندی است. کهربایی که با کشش خود، زنگار گیتی آوار وجود مینوی انسان را می زداید و وی را در برابر خود خالص تر می سازد. یافتن نقطه هایی مشترک، هرچند محو و مات، در جدار هزار رخنه شناخت اهل جهان از خالق خویش، انسان را بیش از پیش به خویشی خویش نزدیک می کند. چه، سرشت انسان - که زمان و مکان و تیره و تبار و . . . نمی شناسد - واحد است و اساس آن نیز بر کاری خاص نهاده شده است:

            "ما ز بالاییم و بالا می رویم
            ما ز دریاییم و دریا می رویم
            "





            * * *


            در ترجمه این اثر بیشتر بر باورها و تلقیات شخصی خود تکیه کردم و به روزنه هرچند تنگ و تاریک خود از جهان پیرامون اطمینان، تا به جز جز ظاهری اثر. هرچند هدفم نبود مگر انتقال گوهر کلام شاعر، لیک به قسمی دیگر. عناصر و نمادهای این ترانه را از صافی دنیای خود عبور دادم و رنگ و لونی دگر بدان بخشیدم. در نتیجه، حاصل بیشتر با تفسیرگونه ای قرابت دارد تا گونه ای ترجمه. در این گذار، از گنجینه بی حدوحصر و ارزشمند بزرگان ادب خود بهره جستم، تا بیشتر بر این اشتراکات دامن زنم و الخ . . .


            هر دم رسولی می رسد، جان را گریبان می کشد
            بر دل خیالی می دود، یعنی: (( به اصل خود بیا ))




            والسلام
            مهران صفوی




            * * *


            Navigate The Seas Of The Sun



            Distant earthrise long ago
            Lingers at the borders of our minds.
            Mysteries spinning in the dark
            In the frozen emptiness of time.
            We were lost and we never knew
            Who we were or what we left behind


            Living half-lives we were blind
            To the new frontiers that opened up our eyes
            To find our minds were spinning
            Souls entwined in a spiral dance
            The ancient ways have found us
            Again to give us one last chance.


            Living in this place
            Staring into space we find
            We might share the corners of our lives.
            Infinity runs deep
            Eternity that we can't keep
            Melting through the frozen wastes of time


            So we go and will not return
            To navigate the seas of the sun
            Our children will go on and on
            To navigate the seas of the sun.


            We can't go on tomorrow
            Living death by gravity
            Couldn't stand it anymore
            We'll sail our ships to distant shores.


            Purple , gold and blue
            Living colors every hue
            Flowers in the garden of the gods
            No one can ever know
            If you never saw them grow
            This darkness is really full of light


            Bruce Dickinson




            " سیری در چشمه های خورشید "


            سالیانی بس دور
            ز نخستین دم این خرد وخشن می گذرد.
            لیک هنوزش به حیات، حول اندیشه ما
            در پس این سال ها، چه اسرار
            بگسیختند افسار
            به ظلمتچه این پوچ زمان.

            ما بسان غافلان، گمگشتگان
            کورمال هویت و میراث برجای گذاشته نیاکان خویش بودیم و افسوس
            دیدگان را بهر منظر آفاق دور نگشودیم، نیز
            آن طور که بایسته و شایسته بود
            زندگی را ارج ننهادیم،
            ای دوست
            فسوس.

            به دنبال ادراک جولان ابلق اندیشه
            خود را گرفتار بند سرگشتگی مدامی نمودیم.
            تا که روزی گوهر درون از راه رسد و
            فرصتی دیگر به ما عطا کند.



            با نظری به زمانه و زندگی در می یابیم که
            ما باید یار و یاور همدیگر باشیم.

            ازل که بسیار دور می نماید
            ابد هم که توان نیست به نائل شدنش
            آخرالامر هم
            چو تنهایان
            در هزارتوی فسرده و تهی زمان فرو می رویم.

            پس
            بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم و
            سیری در چشمه های خورشید کنیم.
            امید وار
            به این که فرزندانمان نیز در این راه قدم می گذارند و
            دامان خویش را از زلال چشمه های خورشید تر می کنند.
            آری چنین زیباست.

            نتوان امروز را فدای فردا کرد، چه،
            بقای این زنده مانی بسی دشوار و جانفرساست.
            دیگر یارای هیچ مقابله نیست؛
            باید که بادبان ها را گسترانید و
            به سوی ساحلی دور دست رهسپار شد.
            همسان آبی
            همسان طلایی
            بسان ارغوانی
            - گستره ای از رنگ های جان بخش طبیعت -
            که چونان گلزار بهشت خدایان
            بر روی این تل خاکی مقام گزیده است.

            آری
            همان جا که ظلمتش نیز سرشار از روشنایی حقیقت است.
            لیک دریغ
            باز هستند کسانی که زلال زندگی را در بطن آن
            هر قدر هم هویدا
            در نمی یابند.
            Make love ...not war

            نظر

            صبر کنید ..
            X