اطلاعیه

Collapse
هیچ اطلاعیه ای هنوز ایجاد نشده است .

زلال حج در جام می مولانا

Collapse
X
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
پاک کردن همه
new posts

  • زلال حج در جام می مولانا


    چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
    جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند

    سر از پی آن باید تا مست بتی باشد
    پا از پی آن باید کز یار تعب بیند

    عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد
    عقل از پی آن باید تا علم و ادب بیند

    بیرون سبب باشد اسرار و عجایب‌ها
    محجوب بود چشمی کو جمله سبب بیند

    عاشق که به صد تهمت بدنام شود این سو
    چون نوبت وصل آید صد نام و لقب بیند

    ارزد که برای حج در ریگ و بیابان‌ها
    با شیر شتر سازد یغمای عرب بیند

    بر سنگ سیه حاجی زان بوسه زند از دل
    کز لعل لب یاری او لذت لب بیند

    بر نقد سخن جانا هین سکه مزن دیگر
    کان کس که طلب دارد او کان ذهب بیند


    منبع: غزلیات مولانا
    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
    اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


    Webitsa.com
    Linkedin Profile

  • #2
    ای قوم به حج رفته ،کجایید،کجایید؟


    ای قوم به حج رفته ،کجایید،کجایید؟
    معشوق همین جاست، بیایید، بیایید

    معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

    گر صورت بی صورت معشوق ببینید
    هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

    ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
    یک بار از این خانه بر این بام برآیید

    آن خانه لطیف است ،نشان هاش بگفتید
    از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

    یک دسته گل کو؟ اگر آن باغ بدیدیت
    یک گوهر جان کو؟ اگر از بحر خدایید

    با این همه آن رنج شما گنج شما باد
    افسوس که بر گنج شما ،پرده شمایید

    مولانا
    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
    اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


    Webitsa.com
    Linkedin Profile

    نظر


    • #3
      یکی از بهترین اشعار مولانا :

      آن یکی نحوی به کشتی در نشست
      رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

      گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
      گفت نیم عمر تو شد در فنا

      دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
      لیک آن دم کرد خامش از جواب

      باد کشتی را به گردابی فکند
      گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

      هیچ دانی آشنا کردن بگو
      گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

      گفت کل عمرت ای نحوی فناست
      زانک کشتی غرق این گردابهاست

      محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
      گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

      آب دریا مرده را بر سر نهد
      ور بود زنده ز دریا کی رهد

      چون بمردی تو ز اوصاف بشر
      بحر اسرارت نهد بر فرق سر

      ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
      این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای

      گر تو علامه زمانی در جهان
      نک فنای این جهان بین وین زمان

      مرد نحوی را از آن در دوختیم
      تا شما را نحو محو آموختیم

      فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
      در کم آمد یابی ای یار شگرف

      آن سبوی آب دانشهای ماست
      وان خلیفه دجلهٔ علم خداست

      ما سبوها پر به دجله می‌بریم
      گرنه خر دانیم خود را ما خریم

      باری اعرابی بدان معذور بود
      کو ز دجله غافل و بس دور بود

      گر ز دجله با خبر بودی چو ما
      او نبردی آن سبو را جا بجا

      بلک از دجله چو واقف آمدی
      آن سبو را بر سر سنگی زدی

      مولانا جلال الدین محمد بلخی

      نظر

      صبر کنید ..
      X