اطلاعیه

Collapse
هیچ اطلاعیه ای هنوز ایجاد نشده است .

شعر های سهراب همراه با ترجمه

Collapse
X
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
پاک کردن همه
new posts

  • شعر های سهراب همراه با ترجمه




    و این هم دستخط سهراب


    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
    اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


    Webitsa.com
    Linkedin Profile

  • #2
    صدای پای آب
    صدای پای آب
    Water’s Footsteps




    صدای پای آب
    THE WATER’S FOOTSTEPS



    صداي پاي آب، نثار شب هاي خاموش مادرم
    For silent nights of my mother






    اهل كاشانم
    روزگارم بد نيست.
    تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
    مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
    دوستاني ، بهتر از آب روان.
    I am a native of Kashan
    Time is not so bad to me
    I own a loaf of bread, a bit of intelligence, a tiny amount of taste!
    I possess a mother better than the leaf
    Friends, better than the running brook



    و خدايي كه در اين نزديكي است:
    لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
    روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
    And a God who is nearby
    Within these gillyflowers, at the foot of yonder lofty oak,
    On the stream's awareness, on the plant's law


    من مسلمانم.
    قبله ام يك گل سرخ.
    جانمازم چشمه، مهرم نور.
    دشت سجاده من.
    من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
    در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
    سنگ از پشت نمازم پيداست:
    همه ذرات نمازم متبلور شده است.
    من نمازم را وقتي مي خوانم
    كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
    من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
    پي "قد قامت" موج.
    I am a Muslim
    The rose is my Qebleh
    The spring my prayer-carpet
    The light, my prayer stone
    The field my prostrate place
    I take ablution with the heartbeat of windows
    Moon flows into my prayer, gently it flows
    The rock is visible from behind my prayer
    All particles of my prayer are illuminated
    I pray when the wind calls for prayer
    From the cypress tree’s minaret
    I practice my ritual when weeds say God is Greater
    When wave raises



    كعبه ام بر لب آب ،
    كعبه ام زير اقاقي هاست.
    كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.


    "حجر الاسود" من روشني باغچه است.
    My Ka’ba is beside the brook
    My Ka’ba is beneath the acacia
    My Ka’ba is lid the breeze, blowing from garden to garden from one town to another town

    My Black Stone is light of the garden




    اهل كاشانم.
    پيشه ام نقاشي است:
    گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
    تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
    دل تنهايي تان تازه شود.
    چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
    پرده ام بي جان است.
    خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.
    I’m a native of Kashan
    I’m a painter
    Now and then I build a cage by paint, sell it to you to refresh your heart
    With the song of anemone which is imprisoned in it
    What a faint dream, What a dream I know
    My music is lifeless
    I know well, my painting pond contains no fishes



    اهل كاشانم
    نسیم شايد برسد
    به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
    نسیم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
    I’m a native of Kashan.
    The breeze might go
    To a plant in India, to an earthenware from Sialk
    The breeze may reach a prostitute in Bokhara city



    پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
    پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
    پدرم پشت زمان ها مرده است.
    پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
    مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
    پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
    مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟

    من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟
    My father died before twice migrating swallows
    Before twice snows,
    Before twice sleeping under the moonlight
    The sky was blue when my father died
    Unaware my mother jumped from sleep, my sister grew prettier,
    When my father died, the constables were all poets
    The grocer asked me, “How much melons you want to buy?”

    I asked him, “How much is the price of one once of contentment?”
    l



    پدرم نقاشي مي كرد.
    تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
    خط خوبي هم داشت.
    My father used to paint
    He used to make tars, played the Tar too
    He was a calligrapher



    باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
    باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
    باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
    باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
    ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
    آب بي فلسفه مي خوردم.
    توت بي دانش مي چيدم.
    تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
    تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
    گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
    شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
    فكر ،بازي مي كرد.
    زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
    زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
    يك بغل آزادي بود.
    زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.
    Our garden stood on the shadowy side of wisdom
    Our garden was the interweaving point of feeling and plants
    Our garden was the point where looks Cage and Mirror met
    Our garden was perhaps an arc of the green circle of happiness
    On that day I was munching the unripe fruit of God in my sleep
    I would drink water unphilosophically
    I picked up mulberries unscientifically
    As soon as the pomegranate cracked hands turned to jets of desire
    As soon as the lark sung, the chest burnt from delight
    now and then loneliness rubbed its face against the windowpane
    desire would come and put its arms around the sense’s neck
    thought played
    Like looked like a vernal rainfall, a plane tree full of starlings
    Life then was a line of light and doll
    An armful of liberty
    Life then was a pond of music



    طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
    بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
    دلم از غربت سنجاقك پر.
    Gradually the baby tiptoed away in the alleys of dragonflies
    I packed my things and went to a town of light thoughts
    My heart with the alienation of dragonflies



    من به مهماني دنيا رفتم:
    من به دشت اندوه،
    من به باغ عرفان،
    من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
    رفتم از پله مذهب بالا.
    تا ته كوچه شك ،
    تا هواي خنك استغنا،
    تا شب خيس محبت رفتم.
    من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
    رفتم، رفتم تا زن،
    تا چراغ لذت،
    تا سكوت خواهش،
    تا صداي پر تنهايي.
    I went as to the party thrown by the world
    I went to the field of sorrow
    To the garden of mysticism
    I went to the illuminated veranda of knowledge
    I mounted the stairs of religion
    To the end of the doubt’s alley,
    To the cool air of independence
    To the wet night of kindness
    I went to visit somebody at the other side of love
    I went and went up to the woman
    To the lamp of pleasure
    To the silence of desire
    To the loud voice of loneliness



    چيزهايي ديدم در روي زمين:
    كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
    قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
    نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
    من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
    ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
    من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
    و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.
    I saw many things on earth
    I saw a child who sniffed the moon
    I saw a gateless cage in which light was fluttering a flight of stairs that love was mounted to the roof of heaven
    I saw a woman pounding light in a mortar
    At noon there was bread, vegetables, distance of gillyflower in their tables, and a hot bowl of kindness

    I saw a beggar who hardly begged for the song of the swallow
    And a garbage man who was praying by the skin of a melon


    بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
    من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
    در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

    شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"
    I saw lambs that were eating balloons
    I saw an ass that understood the alfalfa
    In the pasturage of advice I saw a well-fed cow

    I saw a poet addressing the lily as “your highness
    l



    من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
    كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
    موزه اي ديدم دور از سبزه،
    مسجدي دور از آب.
    سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.
    I saw a book whose words were all made of crystal a paper made of spring
    A museum far from the grass
    A mosque far distant from water
    I saw the bed of a disappointed theologian, a picture full of questions



    قاطري ديدم بارش "انشا"
    اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
    عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".
    I saw a mule loaded with compositions
    A camel loaded with an empty basket of advice and proverbs
    I saw a scholar loaded with “tanana-ha-yahu”l



    من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
    من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
    من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
    من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
    و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
    خاك از شيشه آن پيدا بود:
    كاكل پوپك ،
    خال هاي پر پروانه،
    عكس غوكي در حوض
    و عبور مگس از كوچه تنهايي.
    خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
    و بلوغ خورشيد.
    و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.
    I saw a train transporting light
    I saw a train transporting jurisprudence and how heavy it moved?
    A train was transporting policies (and how empty it was?)
    I saw a train transporting the seeds of water lily and the song of canary
    And an airplane whose windowpane at that elevated height
    Displayed dust
    The hoopoe’s crest
    Spots on the butterfly’s wing
    A frog’s reflection in the pond
    And the passage of a fly in the alley of solitude
    I saw the bright desire of a sparrow when she was descending to the ground from the plane tree
    And the maturity of sun
    And the beautiful copulation of the doll and down



    پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
    پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
    پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
    و به ادراك رياضي حيات،
    پله هايي كه به بام اشراق،
    پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.
    I saw a flight of stairs leading to the hotbed of lust
    To the cellar of alcohol
    To the law of rose’s decay
    To the understanding of the arithmetic of life
    To the rooftops of revelation
    To the platform of illumination



    مادرم آن پايين
    استكان ها را در خاطره شط مي شست.
    Down below
    My mother was washing the cups in the memory of river



    شهر پيدا بود:
    رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
    سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
    گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
    در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
    پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
    كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
    و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

    بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.
    The town was visible
    The geometric growth of cement, iron, stone
    Rooftops of hundreds buses void of pigeons
    A florist putting his flowers on sale
    A poet tying a swing between two lilac trees
    A boy throwing stones at the school wall
    A kid spitting on an apricot on his father’s faded prayer carpet
    A goat drinking from the Caspian on a map

    A clothes-line was visible, an impatient bracelet



    چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
    اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
    مرد گاري چي در حسرت مرگ.
    A cartwheel that pined for the horse to stop
    The horse pining for the cartman to sleep
    The cartman pining for death



    عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
    برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
    كلمه پيدا بود.
    آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
    سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
    سمت مرطوب حيات.
    شرق اندوه نهاد بشري.
    فصل ول گردي در كوچه زن.
    بوي تنهايي در كوچه فصل.

    دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.
    Love was visible, wave were visible,
    Snow was visible, friendship too
    The word was visible
    Water was visible and the reflection of objects in the water
    The cool shade of cells in the heat of blood
    The wet side of life
    East of human inherent sorrow
    The season of idling in the alley of woman
    Scent of solitude in the alley of seasons

    A fan was visible in the summer’s hand



    سفر دانه به گل .
    سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
    سفر ماه به حوض.
    فوران گل حسرت از خاك.
    ريزش تاك جوان از ديوار.
    بارش شبنم روي پل خواب.
    پرش شادي از خندق مرگ.
    گذر حادثه از پشت كلام.
    The seed’s journey to flowering
    The ivy’s journey from house to house
    The moon’s journey into the pond
    The eruption of the flower of regret from earth
    The downpour of young vine from the wall
    The rain of dewdrops over the sleep’s bridge
    The leap of joy from the swamp of death
    The passage of accident from behind word



    جنگ يك روزنه با خواهش نور.
    جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
    جنگ تنهايي با يك آواز:
    جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
    جنگ خونين انار و دندان.
    جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
    جنگ طوطي و فصاحت با هم.
    جنگ پيشاني با سردي مهر.
    The battle of a hole with the pleasing light
    The battle of a stair against the long leg of sun
    The battle of solitude with a song
    The beautiful battle of pears against an empty basket
    The bloody battle of pomegranate against the jaws
    The battle of Nazi’s against the sensitive plant
    The battle of a parrot against eloquence
    The battle of a forehead against the coldness of prayer-stone



    حمله كاشي مسجد به سجود.
    حمله باد به معراج حباب صابون.
    حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
    حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
    حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
    حمله واژه به فك شاعر.
    The attack of mosque tiles prostrations
    The attack of wind to the ascension of soap bubbles
    The attack of army of butterflies with the pest control program
    The attack of dragon flies to the row of pipe installers
    The attack of reed pens on lead letters
    The attack of work ton the poet’s jaw



    فتح يك قرن به دست يك شعر.
    فتح يك باغ به دست يك سار.
    فتح يك كوچه به دست دو سلام.
    فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
    فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.
    The conquest of century by a poem
    The conquest of a garden by a starling
    The conquest of an alley by an exchange of salutations
    The conquest of a town by three or four wooden horse riders
    The conquest of New Near by two dolls and a ball



    قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
    قتل يك قصه سر كوچه خواب .
    قتل يك غصه به دستور سرود.
    قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
    قتل يك بيد به دست "دولت".
    قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.
    A ratchet murdered on the mattress in the afternoon
    A story murdered on the mouth of the alley of sleep
    A sorrow murdered by the command of song
    A moonshine murdered by the command of neon light
    An oak murdered by the government
    A melancholy poet murdered by the snowdrop (gole yakh)
    l



    همه روي زمين پيدا بود:
    نظم در كوچه يونان مي رفت.
    جغد در "باغ معلق " مي خواند.
    باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
    روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
    در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.
    The entire face of earth was visible
    Order walked in the Greek Alley
    The bat hooting in the hanging garden
    The wind was blowing a sheaf of history’s straws on Kheibar Pass towards east
    A boat carrying flowers on the calm Lake Negueen
    An eternal lamp was burning at the mouth of each street in Banares



    مردمان را ديدم.
    شهرها را ديدم.
    دشت ها را، كوه ها را ديدم.
    آب را ديدم ، خاك را ديدم.
    نور و ظلمت را ديدم.
    و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
    جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
    و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.
    I saw people
    I saw towns
    I saw fields and alleys
    I saw water, I saw earth
    I saw light and darkness
    And plants in the light and plants in the darkness
    Animals in light, animals in the darkness
    And man in the light and man in the darkness
    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
    اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


    Webitsa.com
    Linkedin Profile

    نظر


    • #3
      ادامه صدای پای آب . . .

      اهل كاشانم، اما
      شهر من كاشان نيست.
      شهر من گم شده است.
      من با تاب ، من با تب
      خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
      من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
      من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
      و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
      و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
      عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
      چكچك چلچله از سقف بهار.
      و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
      و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
      متراكم شدن ذوق پريدن در بال
      و ترك خوردن خودداري روح.
      من صداي قدم خواهش را مي شنوم
      و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
      ضربان سحر چاه كبوترها،
      تپش قلب شب آدينه،
      جريان گل ميخك در فكر،
      شيهه پاك حقيقت از دور.
      من صداي وزش ماده را مي شنوم
      و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
      و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
      روي موسيقي غمناك بلوغ،
      روي آواز انارستان ها.
      و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
      پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
      پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

      I’m a native of Kashan but
      My hometown is not Kashan
      My hometown has been lost
      Overcome with fever and with impatience
      I have built another house on the other side of house
      In this house I feel closer to the moist obscurity of grass
      I can hear the garden breathing
      And the sound of darkness when dropping from a leaf
      And the sound of a light coughing from behind a tree
      I can hear the sniffing of water at through the crack of each rock
      I can hear swallows dripping down from the spring’s ceiling
      And the clear sound of opening and closing windows of solitude
      And the pure sound of love vaguely casting off its skin
      And the condensation of longing to fly in the wing
      And the cracking of the soul’s resistance
      I can hear the sound of footsteps of longing
      And the sound of footsteps of blood’s law in the vein
      The pulse of dawn in the pigeon’s well
      The heartbeat of Thursday evening
      The flow of clove pink in thought
      The pure neigh of truth from distance
      I can hear the blowing of the female
      And the sound of the shoe of faith in the alley of longing
      And the sound of rainfall on the eyelid of the love’s body
      Over the sad music of puberty
      Over the song of pomegranate groves
      And the sound of shattering of glass in the evening the tearing of the paper beauty
      And filling and refilling of cup of nostalgia from the wind

      من به آغاز زمين نزديكم.
      نبض گل ها را مي گيرم.
      آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

      I am close to the beginning of earth
      I pick up the pulse of flowers
      I am familiar with the wet fate of water and the green habit of the tree


      روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
      روح من كم سال است.
      روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
      روح من بيكار است:
      قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
      روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

      My soul flows towards the new direction of objects my soul is young
      My soul sometimes coughs from joy
      My soul is idle
      It counts raindrops, the holes in bricks,
      My soul is sometimes true as a rock on the road

      من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
      من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
      رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
      هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
      بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

      I haven’t seen two poplars to be enemies
      I haven’t seen a willow selling its shade to the ground
      The elm tree freely bestows its branch to the crow wherever there is a leaf my passion blossoms a poppy bush has bathed me in the flow of existence


      مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
      مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
      مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
      مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
      مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

      تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

      I know the weight of the dawn like the wing of an insect
      I listen to the music of growth like a flowerpot like a basketful of fruit I have high fever to ripen
      I stand on the border of languor in the tavern
      Like a building at the edge of the sea I am anxious about the long eternal waves

      Sun as much as you want, union as much as you wish, multiplication as much as you want

      من به سيبي خوشنودم
      و به بوييدن يك بوته بابونه.
      من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
      من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
      و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
      من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
      رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
      خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
      سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
      ماه در خواب بيابان چيست ،
      مرگ در ساقه خواهش
      و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

      I am content with an apple
      And with smelling of chamomile plant
      I am content with a mirror, a pure relationship
      I won’t laugh if the balloon bursts
      I won’t laugh if a philosophy halves the moon
      I know the flapping found of quail’s wings
      The color of bustard’s belly, footprints of mountain goat
      I well know where rhubarbs grow
      When starlings comes, when partridges sing,
      When falcons die
      I know well the meaning of moon in a sleeping desert
      Death in the stalks of desire
      And raspberries of pleasure in the mouth of copulation


      زندگي رسم خوشايندي است.
      زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
      پرشي دارد اندازه عشق.
      زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
      زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
      زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
      زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
      زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
      زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
      زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
      زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
      خبر رفتن موشك به فضا،
      لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

      زندگي شستن يك بشقاب است.

      Life is a pleasant custom
      Life wears wings as wide as death
      It leaps to the dimensions of love
      Life is nothing that might from my mind and your mind in the tip of habit’s shelf
      Life is the attraction of a hand that reaps
      Life is the first black fig in the acrid mouth of summer
      Life is the dimension of a tree in the eyes of an insect
      Life is the experience of bat in the darkness
      Life is a strange sense experienced by a migrating bird
      Life is the whistling of a train ringing in the sleep of a bridge
      Life is like looking at a garden through the closed window of an airplane
      The news of a rocket flying to the space
      Touching the solitude of moon
      The thought of smelling the flower in other planets

      Life is washing a plate

      زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
      زندگي "مجذور" آينه است.
      زندگي گل به "توان" ابديت،
      زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
      زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

      Life is finding a penny in the street gutter
      Life is the square of the mirror
      Life is the flower multiplied to eternity
      Life is the earth multiplied in our heartbeats
      Life is a simple and monotonous geometry of breaths


      هر كجا هستم ، باشم،
      آسمان مال من است.
      پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
      چه اهميت دارد
      گاه اگر مي رويند
      قارچهاي غربت؟

      Where I am, let it be so
      The sky is mine
      The window, thought, air, love, earth is mine
      What signifies?
      If mushrooms of nostalgia
      Sometimes grow?l

      من نمي دانم
      كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
      و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
      گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
      چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
      واژه ها را بايد شست .
      واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

      I don’t know
      Why some say that the horse is a noble animal, the pigeon is beautiful
      And why no vulture dwells in any person’s cage
      I wonder why the clover is interior to alfalfa
      One must wash eyes, look differently to things words must be washed
      The word must be wind itself, the word must be the rain itself


      چترها را بايد بست.
      زير باران بايد رفت.
      فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
      با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
      دوست را، زير باران بايد ديد.
      عشق را، زير باران بايد جست.
      زير باران بايد با زن خوابيد.
      زير باران بايد بازي كرد.
      زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
      زندگي تر شدن پي در پي ،
      زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

      One must shut umbrellas
      One must walk in the rain
      One must carry the thought, the recollection in the rain
      One must go walk in the rain with all the townsfolk
      One must see friends in the rain
      One must search love in the rain
      One must sleep with a woman in the rain
      One must play in the rain
      One must write, talk and plant lotus flowers in the rain
      Life is repeated wetting
      Life is swimming in the pond of present

      رخت ها را بكنيم:
      آب در يك قدمي است.

      Let’s undress
      The brook is a step away


      روشني را بچشيم.
      شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
      گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
      روي قانون چمن پا نگذاريم.
      در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
      و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
      و نگوييم كه شب چيز بدي است.
      و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

      Let’s taste light
      Let’s weigh the night of a village, and the dream of a gazelle
      Let’s feel the warmth of the stork’s nest
      Let’s not step on the law of meadow
      Let’s open the knot of taste in the vineyard
      And open our mouths when the moon emerges
      Let’s not say that moon is a bad thing
      Let’s not say that the glowworm is ignorant of the garden’s insight

      و بياريم سبد
      ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

      And bring a basket
      Take all this red, all this green


      صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
      و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
      و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
      و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
      و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
      و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
      و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
      و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
      و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
      و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
      و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
      و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
      و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

      Let’s eat bread and cheese in mornings
      And plant a sapling at every pitch of a sentence
      And pour the seed of silence between two syllables
      Let’s not read a book in which the wind doesn’t blow
      And a book in which the skin of dew is not wet
      And a book in which cells are dimensionless
      Let’s not wish the mosquito to fly from the fingertip of nature
      Let’s not wish the leopard to exit from the gate of creation
      We should understand that life would miss something if now worm existed
      And the law of the tree would be damaged of no caterpillars existed
      And our hands would seek after something if death didn’t exist
      Let’s understand that the living logic of flight would change if there was no light
      Let’s understand that there was a vacuum in the thought of seas when no corals were born

      و نپرسيم كجاييم،
      بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

      And let’s not ask where are we
      Let’s smell the fresh petunias in the hospital


      و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
      و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
      و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
      پشت سر نيست فضايي زنده.
      پشت سر مرغ نمي خواند.
      پشت سر باد نمي آيد.
      پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
      پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
      پشت سر خستگي تاريخ است.
      پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

      Let’s not ask where is the jet of fortune
      Let’s not ask why the heart of truth is blue
      Let’s not ask what breeze, what nights enjoyed our forefathers enjoyed
      Behind us no living space exists
      Behind us sings no bird
      Behind us now wind blows
      Behind us the green window of poplar is shut
      Behind us dust has settled over every whirligig
      Behind us lies the fatigue of history
      Behind us the memory of wave pours cold shells of silence

      لب دريا برويم،
      تور در آب بيندازيم
      و بگيريم طراوت را از آب.

      Let’s walk to the beach
      Let’s cast the net in the water
      And catch freshness from water


      ريگي از روي زمين برداريم
      وزن بودن را احساس كنيم.

      Let’s pick up a pebble from the ground
      Feel the weight of existence

      بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
      (ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
      مي رسد دست به سقف ملكوت.
      ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
      گاه زخمي كه به پا داشته ام
      زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
      گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
      و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
      و نترسيم از مرگ
      (مرگ پايان كبوتر نيست.
      مرگ وارونه يك زنجره نيست.
      مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
      مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
      مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
      مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
      مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
      مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
      مرگ گاهي ريحان مي چيند.
      مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
      گاه در سايه است به ما مي نگرد.
      و همه مي دانيم
      ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

      در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

      (Occasionally I have observed the moon descending during fever
      And reaching the hand of the roof of heaven
      I have noticed the goldfinch singing better
      Sometimes the wound beneath my foot
      Has taught the ups and downs of earth
      Sometimes in my sickbed the dimension of the rose has multiplied
      And the diameter of orange has increased, the radius of lantern too)
      And let’s not fear death
      (Death is not the end of pigeon
      Death is not the cricket’s inversion
      Death flows in the mind of acacia
      Death dwells in the pleasant climate of mind
      Death speak of morning within the nature of village night
      Death comes into the mouth with the bunch of grapes
      Death sings in red larynx of throat
      Death is responsible for the beauty of butterfly’s wing
      Death sometimes picks up basis
      Death sometimes empties vodka
      Death sometimes sit in the shade, watching us and we all know
      The lungs of pleasures is full of oxygen of death)

      Let’s not shut the door to living speech of destiny which we hear from behind the hedges of sound

      پرده را برداريم :
      بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
      بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
      بگذاريم غريزه پي بازي برود.
      كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
      بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
      چيز بنويسد.
      به خيابان برود.

      Let’s remove the curtains
      Let’s allow our feeling to drink fresh air
      Let’s allow puberty to dwell under any bush it wishes
      Let’s allow instinct to play
      Let’s allow all it to take off its shoes and leap over the flowers following seasons
      Let’s allow solitude to sing a song
      To write something
      To go to the street

      ساده باشيم.
      ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

      Let’s be plain
      Let’s be plain whether in front of the teller’s window or under a tree


      كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
      كار ما شايد اين است
      كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
      پشت دانايي اردو بزنيم.
      دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
      صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
      هيجان ها را پرواز دهيم.
      روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
      آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
      ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
      بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
      نام را باز ستانيم از ابر،
      از چنار، از پشه، از تابستان.
      روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
      در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

      It is not our business to fathom the mystery of rose
      Perhaps our business is to float within the magic of the rose
      Camp behind wisdom
      Wash our hands in the ecstasy of a leaf and waling to the table
      And be born again when the sun rises in the mornings
      Let’s allow our excitement to fly
      Let’s pour water upon the perception of space, color, sound and the window of flowers
      Let’s set heaven between two syllables of existence
      Let’s is fill and empty our lungs with eternity
      Let’s lift down the burden of knowledge from the shoulders of the swallow
      Let’s take back our name from the cloud
      From the plane tree, mosquito, summer
      Let’s mount to the height of kindness of the wet feet of rain
      Let’s open the door open the door to mankind, light, plants and inspects

      كار ما شايد اين است
      كه ميان گل نيلوفر و قرن
      پي آواز حقيقت بدويم.

      Or business is perhaps
      To run between the lotus flower and the century after the sound of truth.
      l

      كاشان، قريه چنار، تابستان 1343
      Kashan, Chenar Village, summer 1964

      گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
      اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


      Webitsa.com
      Linkedin Profile

      نظر


      • #4
        دیوار
        مرگ رنگ
        Marg-e-Rang (The Death of Colours)

        l
        دیوار
        WALL



        زخم شب مي شد كبود.
        در بياباني كه من بودم
        نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
        نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
        ضربه اي بر ضربه مي افزود.

        The wound of night was turning pale
        In the desert that I was marching,
        Neither a bird’s wing disturbed the clear air
        Nor the sound of my footsteps like other nights
        Added to the sound of my former steps.
        l


        تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
        با خود آوردم ز راهي دور
        سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
        ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
        از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
        و ببندد راه را بر حمله غولان
        كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
        To raise a solid and firm wall around me
        I brought from distance, rocks solid and heavy, bare footed.
        I built a lofty wall in that place
        To hide everything that to my eye was base
        And to shut the passage to attacking giants
        That in my mind I had visualized.l


        روز و شب ها رفت.
        من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
        نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
        نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
        ليك پندارم، پس ديوار
        نقش هاي تيره مي انگيخت
        و به رنگ دود
        طرح ها از اهرمن مي ريخت.

        Days and nights rolled on.
        I was stalled exhausted by my labor,
        Neither regret kindled the fire of sweet hope in my veins
        Nor my bygone recollections bothered me.
        But behind the wall my fancy
        Was building dark images of giants.
        And in smoke color
        He designed outlines of devil


        تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
        بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
        حسرتي با حيرتي آميخت.
        Until one night like other silent nights,
        The whole wall crumbled down
        And my regret was mixed with surprise.
        l
        گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
        اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


        Webitsa.com
        Linkedin Profile

        نظر


        • #5
          سراب
          مرگ رنگ
          Marg-e-Rang (The Death of Colours)
          l
          سراب
          MIRAGE


          آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
          نيست در آن نه گياه و نه درخت.
          غير آواي غرابان، ديگر
          بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

          The sun is shining, the plain how wide!
          But void of herbs and trees, it is barren,
          Except crows crowing at every side
          Every sound has departed from this plain
          .l


          در پس پرده‌يي از گرد و غبار
          نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
          چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
          آدمي هست كه مي‌پويد راه.
          A dark spot trembles from afar, a blot,
          Behind a thick veil of dust,
          But when you advance and gaze at the spot
          You see a man marching in the dust.l


          تنش از خستگي افتاده ز كار.
          بر سر و رويش بنشسته غبار.
          شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
          پاي عريانش مجروح ز خار.

          Tired from labor his body is in stress,
          Besides, his body by dust is surrounded,
          From thirst his throat is dry. In that place
          His bare feet by thorns are wounded.
          l


          هر قدم پيش رود، پاي افق
          چشم او بيند دريايي آب.
          اندكي راه چو مي‌پيمايد
          مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.
          As he advances in the waste on and on
          He can see a sea of water in the rim,
          But when eyeing father in the horizon
          It occurs to him that it is a dream.l

          گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
          اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


          Webitsa.com
          Linkedin Profile

          نظر


          • #6
            سرگذشت

            مرگ رنگ
            Marg-e-Rang (The Death of Colours)
            l


            سرگذشت
            AN EPISODE

            مي خروشد دريا.
            هيچكس نيست به ساحل دريا.
            لكه اي نيست به دريا تاريك
            كه شود قايق
            اگر آيد نزديك.

            The sea does roar
            Nobody is visible near the shore,
            No speck you can see over the dark see
            To presume it is a boat
            Approaching the shore.
            l

            مانده بر ساحل
            قايقي ريخته شب بر سر او ،
            پيكرش را ز رهي نا روشن
            برده در تلخي ادراك فرو.
            هيچكس نيست كه آيد از راه
            و به آب افكندش.
            و دير وقت كه هر كوهه آب
            حرف با گوش نهان مي زندش،
            موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
            قصه يك شب طوفاني را.

            A boat has survived near the shore
            Night covering its head,
            Its body from a dark path
            Immersed in to the bitter perception.
            Nobody is there to come
            And cast the boat in the sea
            And at a moment when every high wave
            Speaks to the hidden ear
            A disturbed wave arrives to tell
            The story of a stormy night

            رفته بود آن شب ماهي گير
            تا بگيرد از آب
            آنچه پيوندي داشت.
            با خيالي در خواب

            That night the fisherman had gone
            To fish from the sea
            And dig out that which he
            Had dreamed in his fancy.
            l

            صبح آن شب ، كه به دريا موجي
            تن نمي كوفت به موجي ديگر ،
            چشم ماهي گيران ديد
            قايقي را به ره آب كه داشت
            بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر.
            پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
            به همان جاي كه هست
            در همين لحظه غمناك بجا
            و به نزديكي او
            مي خروشد دريا
            وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
            از شب طوفاني
            داستاني نه دراز.

            Next morning when no wave
            Jolted with another wave on the sea,
            The fisher’s eye could see
            A boat on the water in whose mouth
            There was the news of accident of the day before.
            Then they pulled the boat to the sleepy shore,
            Where it is now lying.
            And at this very sad moment
            Near the boat
            The sea is boiling
            And wave arrives from distance to speak again
            Of a stormy night,
            But the story is brief.l

            گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
            اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


            Webitsa.com
            Linkedin Profile

            نظر


            • #7
              برخورد

              زندگی خواب ها
              The Life of Dreams


              برخورد
              CONFRONTATION
              نوري به زمين فرود آمد:
              دو جاپا بر شن‌هاي بيابان ديدم.
              از كجا آمده بود؟
              به كجا مي رفت؟
              تنها دو جاپا ديده مي شد.
              شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

              A light descended on earth,
              I saw two footprints in the desert sands.
              Wherefrom had it come?
              And where was it going?
              Only two footprints were visible,
              Maybe somebody had stopped on the ground by mistake.
              l

              ناگهان جاپاها براه افتادند.
              روشني همراهشان مي‌خزيد.
              جاپاها گم شدند،
              خود را از روبرو تماشا كردم:
              گودالي از مرگ پر شده بود.
              و من در مرده خود براه افتادم.
              صداي پايم را از راه دوري مي‌شنيدم،
              شايد از بياباني مي‌گذشتم.
              انتظاري گمشده با من بود.
              ناگهان نوري در مرده‌ام فرود آمد
              و من در اضطرابي زنده شدم:
              دو جاپا هستي‌ام را پر كرد.
              از كجا آمده بود؟
              به كجا مي‌رفت؟
              تنها دو جاپا ديده مي‌شد.
              شايد خطايي پا به زمين نهاده بود.

              Suddenly the footprints started moving,
              Light followed the footprints,
              The footprints were lost.
              I watched myself from the opposite direction:
              A cavity was filled by death
              And I started to move in my dead corpse,
              I could hear the sound of my footsteps from distance,
              Maybe I was passing a desert.
              I was imbued with a lost expectation.
              Suddenly a light fell on my dead body
              And I resurrected with anxiety:
              Two footprints filled my existence.
              Wherefrom had it come?
              Where was it going?
              Only two footprints were visible
              Maybe somebody had stopped on the ground my mistake.l

              گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
              اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


              Webitsa.com
              Linkedin Profile

              نظر


              • #8
                لحظه گمشده

                زندگی خواب ها
                The Life of Dreams


                لحظه گمشده
                THE LOST MOMENT

                مرداب اتاقم كدر شده بود
                و من زمزمه خون را در رگ‌هايم مي‌شنيدم.
                زندگي‌ام در تاريكي ژرفي مي‌‌گذشت.
                اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي‌كرد.

                The swamp of my room was murky
                And I could hear the murmur of my blood in my veins,
                My life was passing in a deep limbo,
                This darkness lighted the sketch of my existence.
                l

                در باز شد
                و او با فانوسش به درون وزيد.
                زيبايي رها شده‌يي بود
                و من ديده به راهش بودم:
                روياي بي‌شكل زندگي‌ام بود.
                عطري در چشمم زمزمه كرد.
                رگ‌هايم از تپش افتاد.
                همه رشته‌هايي كه مرا به من نشان مي‌داد
                در شعله فانوسش سوخت:
                زمان در من نمي‌گذشت.
                شور برهنه‌يي بودم.

                The door opened
                And she blew into the room with her lantern,
                She was an abandoned beauty
                And I was expecting her arrival.
                She was the formless dream of my life,
                A perfume in my eye murmured,
                And my veins stopped throbbing.
                Every string that pointed at me
                Burnt in the lantern’s flame:
                Time was not passing in me,
                I was naked and briny.l



                او فانوسش را به فضا آويخت.
                مرا در روشن‌ها مي‌جست.
                تار و پود اتاقم را پيمود
                و به من ره نيافت.
                نسيمي شعله فانوس را نوشيد.

                She hung lantern in the air,
                She was seeking me in the light,
                She crossed every spot in my room
                But she couldn’t find me,
                A breeze drank the flame of the lantern.
                l

                وزشي مي‌گذشت
                و من در طرحي جا مي‌گرفتم،
                در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي‌شدم.
                پيدا، براي كه؟
                او ديگر نبود.
                آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟
                عطري در گرمي رگ‌هايم جابه‌جا مي‌شد.
                حس كردم با هستي گمشده‌اش مرا مي‌نگرد
                و من چه بيهوده مكان را مي‌كاوم:
                آني گم شده بود.


                A wind was blowing
                And I was placed in a sketch
                And I appeared in the pitch darkness of my room.
                For whom was I appearing?
                She was no more there.
                Did she mix with the dark spirit of the room?
                I felt a warm perfume moving in my veins.
                I felt she was watching me with her lost existence,
                And how vainly I was searching the place?
                She had been lost in an instant.l

                گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
                اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


                Webitsa.com
                Linkedin Profile

                نظر


                • #9
                  يادبود

                  زندگی خواب ها
                  The Life of Dreams


                  يادبود
                  REMEMBRANCE



                  سايه دراز لنگر ساعت
                  روي بيابان بي‌پايان در نوسان بود:
                  مي‌آمد، مي‌رفت.
                  مي‌آمد، مي‌رفت.
                  و من روي شن‌هاي روشن بيابان
                  تصوير خواب كوتاهم را مي‌كشيدم،
                  خوابي كه گرمي دوزخ را نوشيده بود
                  و در هوايش زندگي‌ام آب شد.
                  خوابي كه چون پايان يافت
                  من به پايان خودم رسيدم.

                  The long shadow of the clock’s pendulum
                  Was oscillating over the endless plain
                  To and fro
                  To and fro
                  And I was drawing the image of my short dream
                  On the shining sands of the plain,
                  A dream that had drunk the burning heat of hell
                  In whose air my life had melted.
                  It was a sleep at whose end
                  My life also came to an end.
                  l

                  من تصوير خوابم را مي‌كشيدم
                  و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم كرده بود.
                  چه‌گونه مي‌شد در رگ‌هاي بي‌فضاي اين تصوير
                  همه گرمي خواب دوشين را ريخت؟
                  تصويرم را كشيدم
                  چيزي گم شده بود.
                  روي خودم خم شد:
                  حفره‌يي در هستي من دهان گشود.

                  I was drawing the image of my dream
                  And in its amazement my eyes had lost the oscillation of the clock’s pendulum.
                  How could I pour all the heat of my yesterday’s dream?
                  In the space less veins of that image
                  I was drawing the picture of my dream,
                  Something was missing there.
                  I bent over my body
                  A hole had opened in my existence.l

                  سايه دراز لنگر ساعت
                  روي بيابان بي‌پايان در نوسان بود
                  و من كنار تصوير زنده خوابم بودم.
                  تصويري كه رگ‌هايش در ابديت مي‌تپيد
                  و ريشه نگاهم در تار و پودش مي‌سوخت.
                  اين‌بار
                  هنگامي كه سايه لنگر ساعت
                  از روي تصوير جان گرفته من گذشت
                  بر شن‌هاي روشن بيابان چيزي نبود.
                  فرياد زدم:
                  تصوير را باز ده!
                  و صدايم چون مشتي غبار فرو نشست.

                  The lengthy shadow of the clock’s pendulum
                  Oscillated on the endless plain
                  And I fell asleep beside the living image –
                  An image whose veins throbbed in eternity
                  And the root of my gaze burnt the Warf and woof.
                  This time
                  When the shadow of the clock’s pendulum
                  Crossed over my living image
                  Nothing was visible in the bright sands of the plain.
                  I shouted:
                  “Return the image!”
                  And my voice vanished like the fall of dust.
                  l

                  سايه دراز لنگر ساعت
                  روي بيابان بي‌پايان در نوسان بود:
                  مي‌آمد، مي‌رفت.
                  مي‌آمد، مي‌رفت.
                  و نگاه انساني به دنبالش مي‌دويد.

                  The lengthy shadow of the clock’s pendulum
                  Oscillated in the endless plain
                  To and fro
                  To and fro
                  And a man’s look was pursuing its movement.l

                  گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
                  اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


                  Webitsa.com
                  Linkedin Profile

                  نظر


                  • #10
                    بی تار و پود

                    آوار آفتاب
                    Downpour of Sunshine

                    بی تار و پود

                    WITHOUT WARF AND WOOF

                    در بيداري لحظه‌ها
                    پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
                    مرغي روشن فرود آمد
                    و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
                    ابري پيدا شد
                    و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد.
                    نسيمي برهنه و بي پايان سركرد
                    و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.
                    درختي تابان
                    پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.
                    طوفاني سررسيد
                    و جاپايم را ربود.

                    نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
                    تصويري شكست.
                    خيالي از هم گسيخت.


                    In the moments of awakening
                    My body slid beside a roaring river
                    A bright bird descended
                    And picked up my bewildered smile and flew away
                    A cloud appeared
                    And drank the moisture of my tears in its transparent haste
                    A naked and boundless breeze started to blow
                    That disturbed the lines of my face and passed
                    An illuminating tree
                    Devoured by body my its black root
                    A storm arrived
                    And robbed my footprints

                    I cast my look at the roaring river
                    An image broke
                    A dream was disturbed

                    گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
                    اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


                    Webitsa.com
                    Linkedin Profile

                    نظر


                    • #11
                      دياری ديگر

                      آوار آفتاب
                      Downpour of Sunshine

                      دياری ديگر

                      ANOTHER REALM

                      ميان لحظه و خاك ، ساقه گرانبار هراسي نيست.
                      همراه! ما به ابديت گل ها پيوسته ايم.
                      تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار:
                      تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.
                      نه در اين خاك رس نشانه ترس
                      و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.
                      در صداي پرنده فروشو.
                      اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند.
                      در پرواز عقاب
                      تصوير ورطه نمي افتد.
                      سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد.
                      و فراتر:
                      ميان خوشه و خورشيد
                      نهيب داس از هم دريد.
                      ميان لبخند و لب
                      خنجر زمان در هم شكست.


                      Between moment and earth the heavy stem is not afraid
                      Companion! We have joined the eternity of flowers
                      Let your eyes shine by sands and moving stars
                      No mystery leaks from the crevice of looking
                      Neither there is a trace of fear in this lime
                      Nor the image of surprise over the azure dome
                      Immerse into the song of bird
                      The anxiety of flapping wing casts no shadow on your face
                      No picture evolves
                      In the eagle’s flight
                      The blackness of thorn can’t blur the eye and looking

                      And beyond
                      Amid the cluster and the sun
                      The roar of sickle tore apart
                      Amid the smile and the lip
                      The dagger of time broke

                      گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
                      اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


                      Webitsa.com
                      Linkedin Profile

                      نظر


                      • #12
                        موج نوازشی ، ای گرداب

                        آوار آفتاب
                        Downpour of Sunshine

                        موج نوازشی ، ای گرداب

                        YOU ARE A WAVE OF CARESS, O WHIRLPOOL!l


                        كوهساران مرا پر كن، اي طنين فراموشي!
                        نفرين به زيبايي- آب تاريك خروشان - كه هست مرا فرو پيچد و برد!
                        تو ناگهان زيبا هستي. اندامت گردابي است.
                        موج تو اقليم مرا گرفت.
                        ترا يافتم، آسمان ها را پي بردم.
                        ترا يافتم، درها را گشودم، شاخه را خواندم.
                        افتاده باد آن برگ، كه به آهنگ وزش هايت نلرزد!
                        مژگان تو لرزيد: رويا در هم شد.
                        تپيدي: شيره گل بگردش آمد.
                        بيدار شدي: جهان سر برداشت، جوي از جا جهيد.
                        براه افتادي: سيم جاده غرق نوا شد.
                        در كف تست رشته دگرگوني.
                        از بيم زيبايي مي گريزم، و چه بيهوده: فضا را گرفته اي.
                        يادت جهان را پر غم مي كند، و فراموشي كيمياست.
                        در غم گداختم، اي بزرگ، اي تابان!
                        سر برزن، شب زيست را در هم ريز، ستاره ديگر خاك!
                        جلوه اي، اي برون از ديد!
                        از بيكران تو مي ترسم ، اي دوست! موج نوازشي.

                        Mountains fill me up, O echo of oblivion!
                        Cursed be to the beauty – dark roaring waters – Shroud’ me and takes me
                        you are a sudden beauty for my existence, your body a whirlpool
                        your wave has conquered my province
                        I have found you, I have understood the skies
                        I have found you, I have opened the doors, read branches
                        That leaf’s wind has fallen not to tremble from the blowing of your gale!
                        Your eyelids trembled, your dream was upset
                        You throbbed and the flower juice started to flow
                        You make, the world lifted her head, a stream jumped
                        You moved, the roadside wires were filled with song
                        The string of transformation is within your power
                        I escape afraid of beauty and how futile for you have conquered the space
                        Your remembrance fills the world with sorrow, and oblivion is magic
                        I burnt from grief, O Greatness O Illuminating One!
                        Life your head upset the night of life, O another star of earth!
                        You are a beauty, beyond vision’s scope!
                        I fear your boundless horizon, O friend! You are a wave of caress

                        گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
                        اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


                        Webitsa.com
                        Linkedin Profile

                        نظر


                        • #13
                          نیایش

                          آوار آفتاب
                          Downpour of Sunshine

                          نیایش

                          PRAYER

                          نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
                          افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
                          كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
                          بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
                          ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
                          ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
                          آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
                          لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
                          رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
                          سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
                          سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
                          سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
                          تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
                          آفتاب از چهره ما ترسيد .
                          دريافتيم ، و خنده زديم.
                          نهفتيم و سوختيم.
                          هر چه بهم تر ، تنها تر.،
                          از ستيغ جدا شديم:
                          من به خاك آمدم،و بنده شدم .
                          تو بالا رفتي، و خدا شدي .


                          We crossed the light, recorded the golden field
                          We reaped fables and threw down faded
                          Beside the sandy duns a sun caressed us like shadow, we hesitated
                          We beheaded dreams beside a vast mysterious riverbank
                          A cloud arrived and we shut our eyes
                          Darkness broke, we saw Venus and climbed the mountain ridge
                          A lightening fell and observed us praying
                          Trembling we wept, laughing we cried
                          The cloud throw down a shower and we were harmonious
                          Blackness vanished, we rubbed our heads in the sky, and sank our heads in the “Khoor” of skies
                          We abandoned the shadow in valleys, cast our smile at the vast void.
                          Our silence joined each other, and we two become one
                          Our solitude stretched up to the golden field
                          The sun was frightened of our faces
                          We understood and laughed
                          We hid and burnt
                          The more closer and lonelier
                          We separated ourselves from the mountain ridge
                          I descended to earth and become God’s subject
                          You ascended and became a god

                          گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان: ما را تمام لذت هستی به جستجوست ...
                          اگر مطالب این سایت برایتان مفید بود، لطفا با مشارکت و به اشتراک گذاشتن تجربیات ارزشمند خود، آن را برای خود و دیگران پربارتر کنید!


                          Webitsa.com
                          Linkedin Profile

                          نظر


                          • #14
                            THE REAPERS OF DAWN

                            I open the window to the expanse of the world the road is empty, the tree is pregnant with night you aren’t there and there is no oscillation, the stem is shaking, the brook is tired from flowing.
                            When you aren’t the heartbeats like the whirlpool
                            When you aren’t the roaring of rivers are not perceptible and valleys cannot be read
                            When you come and night moves away from faces, mystery flies away from existence
                            The moment you go the lawn grows dark, the spring ceases to gush
                            Vagueness spreads over the glass, when you shut
                            Your eyes
                            When your image trembles, the water awakes
                            When you pass the mirror breaths
                            The road is empty, you won’t return and I don’t expect your return
                            The reapers will arrive from the opposite road at dawn, they have observed the ripeness of my clusters in their dream

                            دروگران پگاه

                            پنجره را به پهناي جهان مي گشايم:
                            جاده تهي است. درخت گرانبار شب است.
                            ساقه نمي لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نيستي ، نوسان نيست.
                            تو نيستي، و تپيدن گردابي است.
                            تو نيستي ، و غريو رودها گويا نيست، و دره ها ناخواناست.
                            مي آيي: شب از چهره ها برمي خيزد، راز از هستي مي پرد.
                            مي روي: چمن تاريك مي شود، جوشش چشمه مي شكند.
                            چشمانت را مي بندي : ابهام به علف مي پيچد.
                            سيماي تو مي وزد، و آب بيدار مي شود.
                            مي گذري ، و آيينه نفس مي كشد.
                            جاده تهي است. تو باز نخواهي گشت ، و چشمم به راه تو نيست.
                            پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر مي رسند: رسيدگي خوشه هايم را به رويا ديده اند.
                            کاغذ سفید را هر چقدر هم زیبا و تمیز باشد کسی قاب نمیگیرد...برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت!!!

                            نظر


                            • #15
                              NIGHT OF COORDINATION

                              Lips tremble, night beat, and the jungle breaths
                              Allow me to journey in the night of your arms? Why fear
                              I press your nocturnal fingers and the wind scattered the and withers the anemone in the distance
                              You look at the jungle’s roof, stars run in the moisture of your eyes
                              Your tearless eyes are unfinished and the moisture of the jungle is immature
                              The knots of darkness open when you stretch out gourd hands
                              The string of mystery trembles when you smile
                              Let’s go to the road of union
                              The reptiles are asleep, the gate of eternity is open, let’s appear.
                              Let’s bestow our eyes so that the moonshine of acquaintance can fall
                              Let’s loose our lips for the voice is untimely
                              Let’s be drunk with the sleep of trees for the glory of growth is flowing in us
                              The wind breaks, stagnates the night, the jungles ceases to breath

                              شب هم آهنگي

                              لب‌ها مي لرزند. شب مي تپد.جنگل نفس مي كشد.
                              پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
                              انگشتان شبانه ات را مي فشارم ، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند.
                              به سقف جنگل مي نگري: ستارگان در خيسي چشمانت مي دوند.
                              بي اشك ، چشمان تو نا تمام است، و نمناكي جنگل نارساست.
                              دستانت را مي گشايي ، گره تاريكي مي گشايد.
                              لبخند مي زني ، رشته رمز مي لرزد.
                              مي نگري ، رسايي چهره ات حيران مي كند.
                              بيا با جاده پيوستگي برويم.
                              خزندگان در خوابند. دروازه ابديت باز است.آفتابي شويم.
                              چشمان را بسپاريم ، كه مهتاب آشنايي فرود آمد.
                              لبان را گم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
                              در خواب درختان نوشيده شويم ، كه شكوه روييدن در ما مي گذرد.
                              باد مي شكند ، شب راكد مي ماند. جنگل از تپش مي افتد.
                              جوشش اشك هم آهنگي را مي شنويم ، و شيره گياهان به سوي ابديت مي رود.
                              کاغذ سفید را هر چقدر هم زیبا و تمیز باشد کسی قاب نمیگیرد...برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت!!!

                              نظر

                              صبر کنید ..
                              X