اطلاعیه

Collapse
هیچ اطلاعیه ای هنوز ایجاد نشده است .

داستان کوتاه

Collapse
X
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
پاک کردن همه
new posts

  • #16
    روزی آدم منفعت طلبی، از بهلول سؤال کرد:ای بُهلول عاقل من مطاع تجارت چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟
    بهلول جواب داد آهن و پنبه.!
    آن مرد رفت و به مقدار سرمایه‌اش آهن و پنبه خرید و انبار کرد.
    اتفاقاً پس از چند ماهی از فروش آنها سود فراوان برد.
    باز روزی به بهلول بر خورد و گفت: ای بُهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟
    بهلول گفت پیاز بخر و هندوانه.!
    پس از مدتی سوداگر به سراغ بهلول رفت گفت: بار اول که از تو مشورت خواستم، گفتی آهن بخر و پنبه، چنان کردم و نفعی بردم.
    ولی بار دوم چه پیشنهادی بود کردی؟
    تمام پیازها و هندوانه‌ها خراب شد و تمام هستی‌ام به باد رفت.!
    بهلول در جواب آن مرد گفت:
    چون روز اول مرا بُهلول عاقل صدا زدی، من نیز به‌حکم عقل تو را راهنمایی کردم. ولی باردوم مرا بهلول دیوانه خواندی، حال به من بگو تو از دیوانه انتظار داری به عقل حکم کند؟
    پس آن مرد از رفتار خود خجل گشت.!

    تابلو استيل

    نظر


    • #17
      شخص خسيسي در رودخانه اي افتاد و عده اي جمع شدند تا او را نجات دهند. دوستش گفت: دستت را بده، تا تو را از آب بالا بکشم. مرد در حالي که دست و پا مي زد دستش را نداد. شخص ديگري همين پيشنهاد را داد، ولي نتيجه اي نداشت. ملا نصرالدين که به محل حادثه رسيده بود، به مرد گفت: دست مرا بگير تا تو را نجات دهم. مرد بلا فاصله دست ملا را گرفت و از رودخانه بيرون آمد. مردم شگفت زده گفتند: ملا معجزه کردي؟ ملا گفت: شما اين مرد را خوب نمي شناسيد. او دستِ بده ندارد، دستِ بگير دارد. اگر بگويي دستم را بگير، مي گيرد، اما اگر بگويي دستت را بده، نمي دهد. تهيدست از برخي نعمت هاي دنيا بي بهره است، اما خسيس از همه نعمات دنيا.

      «دو کس رنج بيهوده بردند و سعي بي فايده کردند يکي آن که اندوخت و نخورد
      و ديگر آن که آموخت و نکرد.»

      گروه تابلوسازی ایمن نورتاب

      نظر


      • #18
        مرد فقیرى بود که همسرش از شیر گاوشان کره درست می کرد و او آنرا به تنها بقالى روستا مى فروخت. آن زن روستایی کره ها را به صورت قالب های گرد یک کیلویى در می آورد و همسرش در ازای فروش آنها، مایحتاج خانه را از همان بقالی مى خرید. روزى مرد بقال به وزن کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد، دید که اندازه همه کره ها ۹۰۰ گرم است.

        او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: «دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره ها را به عنوان یک کیلویی به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.»

        مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: «راستش ما ترازویی نداریم که کره ها را وزن کنیم. ولی یک کیلو شکر قبلا از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار دادیم.»

        یقین داشته باش که به مقیاس خودت برای تو اندازه مى گیریم

        گروه تابلوهای تبلیغاتی ایمن نورتاب

        نظر


        • #19
          شخصي تلاش پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله را تماشا مي کرد.

          ناگهان تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد.
          آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.
          پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروکيده بودند.
          آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد.

          او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنين نشد.

          در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد.
          و هرگز نتوانست با بال هايش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد.


          نتيجه ي اخلاقي : گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
          اگر خداوند مقرر مي کرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج مي شديم.
          به اندازه کافي قوي نمي شديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم.

          گروه تولیدی تابلوهای تبليغاتی مدرن ایمن نورتاب

          نظر


          • #20
            خواستم تشکر کنم و بگم از این داستان ها بیشتر بزارید اگر امکانش هست از منبعی که قید میشه یا کتابشم بگید

            نظر

            صبر کنید ..
            X