اطلاعیه

Collapse
هیچ اطلاعیه ای هنوز ایجاد نشده است .

ترجمه و هرمنوتیک

Collapse
X
  • فیلتر
  • زمان
  • نمایش
پاک کردن همه
new posts

  • A.m.ir
    موضوع ترجمه و هرمنوتیک را ایجاد کرده است

    ترجمه و هرمنوتیک



    ترجمه وهرمنوتیک

    ترجمه را می توان به نوعی فهمیدن و فهماندن متن تعریف کرد. مترجم بنا بر نوع خوانش خود و قدرت درک واستدلالش به تفسیر و تأویل از متن دست می زند و در نهایت این تأویل او از متن است که به زبان خودش رمزگردانی می شود پس در فرآیند ترجمه «خوانش» مترجم از متن نقش اساسی را دارد چرا که نوع درک وتأویل او را ازمتن در پی خواهد داشت.

    دنیای امروز دنیای اطلاعات وعصر ارتباطات است. بشر امروز تشنه اطلاعات برای ایجاد ارتباط است ودر این میان بازار ترجمه که هدفش برقراری ارتباط از طریق انتقال اطلاعات است بسیار داغ است.

    ترجمه رامی توان برگردان متنی از زبان بیگانه به زبان آشنا به منظور رساندن پیام متن والبته با حفظ صورت (form) تعریف کرد. بدین ترتیب ترجمه نوعی دیالوگ بین دومتن است و اگر یک قدم پا را از این فراتر نهیم، باید بگوییم ترجمه در واقع گفت وگوی دوفرهنگ با واسطه گری مترجم است. در فرایند ترجمه امکانات و شرایط فرهنگی، تاریخی، زیستی دوفرهنگ در تعامل و گفت وگو با یکدیگر قرار می گیرند ومترجم در این میان، به قول «موریس بلانشو» دلال شرافتمندی است که به واسطه او این تبادل وتعامل صورت می گیرد.

    از آنجا که مترجم با دوفرهنگ ودوزبان در قالب یک متن سر و کار دارد ونوع خوانش درک و فهم او از متن نوع ترجمه او را شکل می دهد، بنابراین ترجمه با هرمنوتیک که علم تفسیر وتأویل متن است پیوند می خورد و به قول «گادامر»، یکی از صاحبنظران علم هرمنوتیک مدرن، «هرمنوتیک همانند ترجمه به دنبال پیوند افق های معنایی مختلف و ایجاد ارتباط است.»

    این نیاز بشر برای کسب اطلاعات به منظور ارتباط هر چه بیشتر، او را به فکر تهیه ماشین های ترجمه انداخت. اما هرگز این رؤیایش به حقیقت نپیوست! چرا؟

    مگر ترجمه چیزی غیر از دانستن واژگان دوزبان و آشنایی به ساختار دستوری دوزبان مبدأ ومقصد است؟

    بله، حقیقتاً چنین نیست. فرایند ترجمه علاوه بر دانش زبانی نیازمند بسیاری از آگاهی ها و دانش های فرازبانی است که مترجم بطور ناخودآگاه آنها را در ترجمه به کار می برد و این دانش و آگاهی های فرازبانی است که قابل برنامه ریزی در ماشین های ترجمه نیست و به همین دلیل سالهاست «ترجمه ماشینی» تنها به صورت یک شعار روشنفکرانه باقی مانده است و به دلیل حوزه وسیع اطلاعاتی که در فرآیند ترجمه دخیل هستند، هنوز نتوانسته اند بدرستی مشخص کنند که ترجمه به کدام حوزه علمی ـ مطالعاتی تعلق دارد. آیا ترجمه بخشی از زبانشناسی کاربردی است یا یکی از رشته های وابسته به روانشناسی زبان، نشانه شناسی، ادبیات تطبیقی، آموزش زبان، روان شناسی شناختی، قوم شناختی یا یکی از شاخه های علوم ارتباطات است؟ چرا که اطلاعات و آگاهی های مرتبط با این علوم بطور مستقیم و غیرمستقیم در فرآیند ترجمه دخیل هستند که مترجم نیز بطور ناخودآگاه این اطلاعات و دانش های فرازبانی را به همراه دانشهای زبانی خود در ترجمه به کار می برد.

    این مقاله ادعا نامه ای است علیه ترجمه ماشینی، ترجمه تحت اللفظی و کسانی که مدعی هستند برای یک متن تنها و تنها یک ترجمه دقیق و درست وجود دارد و در ضمن این مقاله دفاعیه ای است از ترجمه های «درست» ولی «متفاوت» از یک متن.

    ترجمه را می توان به نوعی فهمیدن و فهماندن متن تعریف کرد. مترجم بنا بر نوع خوانش خود و قدرت درک واستدلالش به تفسیر و تأویل از متن دست می زند و در نهایت این تأویل او از متن است که به زبان خودش رمزگردانی می شود پس در فرآیند ترجمه «خوانش» مترجم از متن نقش اساسی را دارد چرا که نوع درک وتأویل او را ازمتن در پی خواهد داشت.

    بدین ترتیب تمام آنچه را که ما در محیط خود می بینیم براساس نوع درک و قدرت استدلال خود به تفسیر و تأویل آن پدیده می پردازیم که این تأویل، درک ما را از آن پدیده شکل می دهد و مجموع این ادراکات که نتیجه تأویل های ماست، جهان بینی، تفکر و فرهنگ ما را می سازد که در غالب زبان رمزگذاری می شوند. بدین ترتیب هریک از ما پیوسته در حال ترجمه پدیده هایی هستیم که می بینیم. ما هر پدیده را بنا بر حوزه درک خود ترجمه می کنیم.

    زبان به نوعی ترجمان اندیشه و تفکر ماست و اندیشه ما در قالب زبان کدگذاری می شود. بر این مبنا ما بدون زبان قابل به تفکر نخواهیم بود و به قول ویتگنشتاین تفکر نه تنها در قالب زبان، بلکه از طریق زبان صورت می گیرد. در واقع تفکر نوعی دیالوگ با خویشتن است.

    حال وقتی این تفکر در قالب متن ونوشتار عرضه می شود تأویل ها و فهم های گوناگون را به دنبال خواهد داشت و مترجم، در مواجهه و برخورد با این تأویل ها چه نقشی دارد؟

    از آنجا که هدف از ترجمه انتقال معنای متن است و از طرفی هر متن بنا بر نوع خوانش وتأویل وتفسیرهای متفاوت می تواند معنای متفاوتی را در بر داشته باشد، بدین ترتیب معنای غایی و نهایی متن کدام است که مترجم به دنبال ترجمه وانتقال همان باشد. آیا معنای غایی ونهایی متن دقیقاً همان است که مترجم درک و فهم کرده است یا معنای متن دقیقاً برابر با نیت و قصد مؤلف است. اگر چنین باشد چطور می توان به نیت مؤلف از خلال متن دست پیدا کرد و مطمئن شد آنچه فهم شده دقیقاً همان نیت مؤلف بوده است.

    پس در این بین نقش مترجم چیست؟ اگر تنها مهره های بازی، متن ومؤلف باشند پس مترجم و خلاقیت و اندیشه و درک وفهم او از متن در کجا جای می گیرد.

    اگر تنها متن ونیت مؤلف مهره های اصلی برای ترجمه متن هستند پس چرا وقتی یک متن از یک نویسنده توسط چندین مترجم حرفه ای و زبده ترجمه می شود به تعداد مترجمین، ترجمه های متفاوت به دست می آید، ترجمه های متفاوت اما صحیح. در اینجا اصلاً بحث ترجمه های غلطی نیست که درنتیجه بدفهمی، ندانستن زبان مبدأ یا مقصد، آشنا نبودن به فرهنگ در زبان و... به وجود می آید.

    اما چرا باید یک متن از یک نویسنده ترجمه های متفاوتی داشته باشد آیا غیر از این است که علاوه بر عوامل زبانی، متن و مؤلف فاکتورهای دیگری در ترجمه متن دخیل هستند. فاکتورها و عوامل فرازبانی ای چون خلاقیت، سطح تحصیلات، جهان بینی، پیش انگاره ها، تجربیات، فرهنگ، شرایط زمانی و مکانی و... در نوع خوانش مترجم از متن و درنهایت در درک و دریافت او از متن تأثیر می گذارد و ترجمه نیز حاصل همین درک مترجم از متن است. در واقع می توان گفت متن توسط مترجم بازآفرینی می شود و برخلاف برخی از نظریه پردازان ومنتقدان کلاسیک که مترجم را همچون قلمی در دست نویسنده می دانستند که هیچ فکر واندیشه ای از خود در خلق اثر ندارد. اما برعکس در ادبیات پست مدرن نقش مترجم و حضورش در متن بسیار پررنگ، عمیق و ظریف است. تا حدی که او هم همچون یکی از مخاطبین متن در آفرینش اثر به اندازه مؤلف دخیل است.

    در مبحث هرمنوتیک مدرن، هر متن به تعداد مخاطبین خود تأویل و تفسیر دارد که این مخاطبین شامل خوانندگان، منتقدین، مترجمان و... می شود که می توانند خوانشهای متفاوتی از متن داشته باشند که این خوانشهای متفاوت فهم، درک، تأویل و برداشتهای متفاوتی را به دنبال خواهد داشت.

    لازم به ذکر است که این خوانشهای متفاوت شامل برداشتهای غلط و دور از متن وبد فهمی و... نمی شود بلکه منظور دریافتهای درست ومتفاوت است.

    مترجم هم در وهله اول به عنوان یک خواننده و فرا متن با متن روبرو می شود و بنا بر نوع خوانش خود درک وفهم و تفسیری از متن خواهد داشت که این دریافتش را تا حد امکان در قالب متن اصلی یعنی در چهارچوب واژگان و ساختار دستوری متن اصلی به مخاطب منتقل می کند. چون وظیفه مترجم فهمیدن متن و فهماندن معنای آن به مخاطب است. و در این فرایند بی شک سلیقه، خلاقیت، هوش، تجربه، دانش و آگاهی ، نوع جهان بینی ، فرهنگ، دانش زبانی، دانش فرا زبانی و... مترجم در ترجمه آن متن دخیل است. و تمام این پارامترهای زبانی و غیرزبانی باعث می شود تا متن تنها از زبانی به زبانی دیگر منتقل نشود، بلکه متن در ترجمه «بازآفرینی» شود که در این آفرینش دوباره مترجم یک موجود منفعل وتسلیم شده در برابر متن و نیت مؤلف نیست، بلکه متن ترجمه بی شک مهرونشان ورنگ و لعاب مترجم را برخود خواهد داشت. به همین دلیل هم یک متن از یک نویسنده می تواند ترجمه های مختلف اما درستی داشته باشد.

    ترجمه تنها برگردان فکر واندیشه نویسنده نیست. وقتی مترجم دست به ترجمه یک متن می زند ابتدا باید خوب اندیشه نویسنده ولایه های زیرین ساختار فکری او را درک کند و آن را در ذهن و اندیشه خود جای دهد تا بتواند همان را در زبان و قالب واژگانی و دستوری دیگری با همان مضمون ارائه کند و به قول «لادمیرال» (Ladmiral) مترجم تنها می تواند آنچه را خوب می داند، خوب ترجمه کند.

    همانطور که دانستن چگونگی نگارش برای نویسنده شدن کافی نیست، دانستن زبان نیز برای مترجم شدن کافی نیست.

    فرایند «خوانش» پروسه ای فعال بین متن وفرامتن است یعنی ارتباطی تنگاتنگ بین تولید و دریافت اثر.خوانش در واقع مکالمه ای بین متن و فرامتن است. همانقدر که خلق اثر توسط نویسنده کاری خلاق است. خوانش از سوی فرا متن نیز همان میزان به خلاقیت نیاز دارد. بنابراین مترجم هم به عنوان یک فرامتن برای درک و انتقال معنای متن نیاز به خلاقیت و ابتکار دارد.

    میشل فوکو به عنوان یکی از متفکرین معاصر پست مدرن فرانسه در این مورد می گوید: متن پس از ترجمه بازآفرینی می شود و در نهایت متن از آن مترجم خواهد شد که در پس آن مؤلف قرار دارد. و بدین ترتیب مترجم دیگر قلمی در دست مؤلف برای رساندن نیت ومنظور او در قالب زبانی دیگر نیست. بلکه مترجم خود خلاق، آفریننده وصاحب سبک و سیاق نوشتاری صاحب اندیشه است نه صرفاً یک ماشین ترجمه.

    «گادامر» می گوید: متن ترجمه بنا بر فهم مترجم از متن بازسازی و هدایت می شود.

    بنابر عقیده رولان بارت که تئوری «مرگ مؤلف» را ارائه کرده است؛ مؤلف پس از خلق اثر خود همانند یک فرامتن در برابر متن قرار می گیرد وبه یک مخاطب و خواننده متن خود بدل می شود. و از آن پس مؤلف همچون نشانه ای در متن عمل می کند پس برای مترجم هم مؤلف همچون یکی از نشانه های درون و برون متن است. مؤلف و نیت او تنها نشانه ای است همانند دیگر نشانه های درون متن.

    بنابراین مؤلف و یا حتی مخاطب نمی توانند هیچ قید وبندی برای فهم مترجم ایجاد کنند اگر چه جستجوی نیت مؤلف ودر نظر گرفتن مخاطبین از نظر سطح فکر، سواد، فرهنگ ، سن و... الزامی است اما اینها نمی توانند در استقلال مترجم در فهم و درک ونوع خوانش و تأویل و تفسیر او از متن اصلی تأثیر گذارند وخلاقیت و فهم او را تحت الشعاع قرار دهند.

    دریافت و رسیدن به نیت وقصد مؤلف تنها یک شعار است از جانب منتقدین ادبی که هیچگاه به کار ترجمه هم نپرداخته اند.

    چرا که نمی توان از فرا متن انتظار داشت متن را همانطور که مؤلف نوشته و قصد داشته است بفهمد ودرک کند. در واقع خوانش فرامتن در کنترل مؤلف و یا حتی مترجم نیست.

    رسیدن به نیت مؤلف عملاً غیرممکن است . مترجم هر قدر هم که ماهر و حرفه ای که باشد، بعید است بتواند از علاقه، انتظار وسایر مؤلفه های آفرینش متن که برای مؤلف مطرح بوده است دریافت و شناخت صحیح پیدا کند. هرچند دانستن شرایط فرهنگی، تاریخی، علایق و انتظارات مؤلف یکی از نکات ضروری برای مترجم است اما این ها نمی تواند استقلال فهم مترجم از متن را تحت الشعاع قرار دهد. به عبارتی دقیق تر ترجمه براساس فهم مترجم ونوع خوانشش از متن هدایت می شود.

    در واقع تعبیرها، برداشت ها و تأویل ها بر متن استوار است و متن پس از پیدایش هویتی مستقل از مؤلف پیدا خواهد کرد جدا از نیت مؤلف. که این دیدگاه دقیقاً عکس «نظریه اصالت نیت مؤلف» است که بنابر این نظریه هرگونه فهم آزاد و خوانشهای متفاوت از متن را نفی می کند. در حالی که کنترل فهم و درک فرامتن غیرممکن است. و مترجم هم به عنوان یک فرامتن درک وتأویل خاص خود را از متن دارد. نمی توان از فرامتن منجمله مترجم انتظار داشت همانطور که منظور و مقصود مؤلف بوده است تو باید بخوانی وبفهمی و ترجمه کنی.

    از دیدگاه میشل فوکو هرمنوتیک چیزی نیست جز آنچه را که مخاطب خود از متن اصلی ابداع می کند و می پندارد که باید متن آن را می گفت.

    اثر ادبی ساختاری واحد ندارد تا همه مخاطبین از آن برداشتی واحد داشته باشند، بلکه ساختار حاکم بر متن چند وجهی است و این چند وجهی بودن متن و چند بعدی بودن متن باعث خوانشهای متفاوت و در پی آن تأویلهای گوناگون از متن می شود.

    بدین ترتیب برداشت وتفسیر هر خواننده از متن تنها و تنها مختص خود او است و هر متن به تعداد مخاطبین خود می تواند خوانشهای متفاوت داشته باشد. «لوسین گلدمن» به عنوان یک جامعه شناس ادبی می گوید: «فاعل یک اثر هنری جمع است» . بنابراین در خلق یک اثر، مؤلف می تواند تنها یکی از عوامل یا فاعلها باشد و فرامتن به اندازه نویسنده در خلق و آفرینش اثر نقش دارد.

    جامعه، مردم، تاریخ، فرهنگ ، واقعیت زمانه، خوانندگان، منتقدان، مترجمین و... هر یک به اندازه مؤلف در شکل گیری اثر دخیل و سهیم هستند.

    در حوزه هرمنوتیک هر معنایی نسبی است. معنای یگانه وتغییرناپذیر وجود نداردو هر متن براساس خوانش های متفاوت معانی گوناگون دارد که هیچ یک معنای نهایی وقطعی نیست.

    ژاک دریدا به عنوان یکی از تئوریسین های ادبیات پست مدرن در این مورد می گوید: «هر متن به تعدادفرامتن های خود مؤلف دارد و به تعداد فرامتنها تفسیر و معنی، بنابراین فرامتن به اندازه مؤلف در نقاط ضعف و قوت متن دخیل است و به اندازه او مسؤول».


    برگرفته از: hamyaar.ir

  • A.m.ir
    پاسخ داد
    ملاحظات هرمنوتیکى در ترجمه (2)

    با توجه به این که تفسیر متن همواره در معرض خطر ابتلا به سوء فهم قرار دارد، هرمنوتیک را «هنر فهمیدن متن» تعریف کرده اند. به این اعتبار، اگر یک جامعه فکرى از این «هنر» غفلت کند بى شک فضاى فکرى را با آسیب هاى جدى مواجه خواهد کرد. بویژه اهمیت ملاحظات هرمنوتیکى و در نظر گرفتن پارادایم اجتماعى ـ فرهنگى در متون فلسفى و دینى غیرقابل انکار است. با وجود این دکتر آیت اللهى براین عقیده است که ما در ترجمه متون دینى و فلسفى از ملاحظات هرمنوتیکى غافلیم! دکتر حمیدرضا آیت اللهى دانشیار و عضو هیأت علمى دانشگاه علامه طباطبایى و عضو انجمن بریتانیایى فلسفه دین است که از جمله آثار وى مى توان به کتاب هاى «جستارهایى در فلسفه و دین پژوهى تطبیقى»، «تاریخ فلسفه دین»، «خدا و دین در جهان پسامدرن» و «مفاهیم و مسائل فلسفه دین» اشاره کرد. با توجه به حوزه مطالعاتى و علمى دکتر آیت اللهى با وى در باب آسیب شناسى ترجمه متون فلسفى و دینى در کشور به گفت وگو نشستیم که مى خوانید:



    * مترجم یا مخاطب یک متن فلسفى یا دینى چطور مى تواند شناخت عمیق و دقیقى در باب ابعاد مختلف یک متن و «پارادایم اجتماعى» آن پیدا کند؟

    این وظیفه عقلا و فلاسفه و اندیشمندان یک جامعه است که فهم درست از متون را به دست دهند. به همین دلیل است که کار اشتباهى است که یک متن فلسفى یا دینى را براى ترجمه به دست مترجم مى سپارند. در حالى که متخصص و دانش آ موخته آن حوزه باید ترجمه متن را دست بگیرد. در غیر این صورت شک نکنید که ما در تفسیر و ترجمه بدفهمى هایى را خواهیم داشت؛ چرا که فرد غیرمتخصص و کسى که تنها مترجم و زبان دان است شرایط و پارادایم هاى اجتماعى و فکرى متن اصلى را درک نخواهد کرد و همین امر تفسیر او را مخدوش مى کند.

    * با توجه به فضایى که شما تصویر کردید به چند درصد از ترجمه متون فلسفى مى توان اطمینان کرد در واقع ما چقدر درک درستى از فضاى فکرى غرب داریم و توانسته ایم آن را در متون تألیفى یا ترجمه هاى خود منتقل کنیم؟

    متأسفانه بسیار کم!! ما واقعاً در تفاسیر و ترجمه هاى خود از ملاحظات هرمنوتیکى غافلیم. نمونه اى از بى توجهى به شرایط هرمنوتیکى اصطلاحات که به گزینش معادل نامناسب و به سوء برداشت هاى ناشى از آن منجر شده ترجمه کلمه Revelation است که توسط بسیارى از مترجمان «وحى» ترجمه شده است. در حالى که revelation در فضاى مسیحى غربى از اساس با وحى در پیشینه اسلامى ما تفاوت مبنایى دارد. revelation در مسیحیت به معناى کلام الهى ارسال شده توسط خداوند بر پیامبران نیست. تاریخ جمع آورى اناجیل و اعتقاد به کلام الهى در مسیحیت این گونه کلام ها را کلام الهى قلمداد نمى کند. در میان ما مسلمانان این وحى طى ۲۳ سال به شخص پیامبر اکرم (ص) صورت پذیرفته است در صورتى که revelation مسیحى طى ۱۵۰۰ سال به قدیسان نازل شده است. revelation در مسیحیت کلامى الهى و انسانى است در حالى که در اسلام عین کلام الهى است. این مهم وقتى فهمیده مى شود که سالیان دراز در تعامل فکرى به درک کامل یک دین در شرایط اجتماعى خودش رسیده باشیم.

    به این اعتبار با ترجمه revelation به «وحى» در فرهنگ اسلامى دچار بدفهمى بسیارى میان مسلمانان خواهیم شد. شاید بهترین ترجمه براى این کلمه «انکشاف الهى» باشد که دقت بیشترى را نسبت به وحى دارد. اما صرف ارائه این ترجمه نیز ما را به فهم کامل این لغت رهنمون نخواهد کرد؛ چرا که درک منظور نویسندگان غربى منوط به دانستن پیشینه مسیحى آن است. همین مسئله است که تحقیقات فلسفى و دینى اى که در درک revelation در غرب صورت گرفته است را در مسیرى متفاوت از تحولات آن در جامعه اسلامى قرار مى دهد. نگاه مسیحى به وحى در قالب هرمنوتیکى میسر است و همین زمینه را براى تفسیرهاى بسیار متنوع متناسب با شرایط فرهنگى عصر فراهم مى کند در حالى که هرمنوتیک فهم قرآن در اندیشه اسلامى محدوده اى کاملاً متمایز از مسیحیت دارد. همین امر موجب شده است مفاهیمى همچون «تجربه نبوى» و حتى «تجربه دینى» در تبیین آموزه هاى دینى نقشى متفاوت در مسیحیت بازى مى کند در حالى که بررسى آموزه هاى اسلامى در قالب این اصطلاحات تحقیقات نامتناسب و نادرستى را ایجاد مى کند که نهایتاً در سایر ابعاد دین پژوهى معاصر ایران اثرات آسیب زایى را داشته است.

    چنین بى دقتى هایى در سالیان اخیر نه تنها باعث عدم درک درست یک دیدگاه فلسفى شده بلکه بر مبناى آن نقدها و یا جانبدارى هایى صورت گرفته است که از هر دو جانب، مشکلات فکرى زیادى در جامعه به وجود آورده است. از آنجا که اغلب ترجمه ها از فضاى فکرى غرب یا در آن فضا صورت گرفته است و دیدگاه هاى فلسفى و دینى، مبانى بسیارى از فعالیت هاى فکرى دیگر جامعه ما را شکل مى دهد، حوزه هاى فکرى جامعه دچار غربزدگى نامتجانس یا غرب گریزى بى اساس شده است. بسیارى از این بدفهمى ها از بى توجهى در درک طرف مقابل در ترجمه متون فلسفى و الهیاتى صورت گرفته است.

    * قابلیت هاى ذهنى مفسر و پیش زمینه هاى ذهنى او تا چه حد مى تواند در تفسیر او نقش داشته باشد؟

    پیش زمینه هاى ذهنى بسیار مى توانند مؤثر و دخیل در فهم و تفسیر و حتى ترجمه باشد. البته اینطور هم نیست که ما در شرایط ذهنى خود محبوس باشیم و قدرت خارج شدن از آن را نداشته باشیم. چنین تصورى برابر با این باور است که براى مؤلف جایگاهى قائل نباشیم!

    * ترجمه در حالى که پارادایم هاى حاکم به اصطلاحات آن در زبان مقصد وجود ندارد فضاى فکرى و فرهنگى یک جامعه را دچار آسیب هایى مى کند که ناشى از بى توجهى به ملاحظات هرمنوتیکى در ترجمه است. نظریه پردازانى چون «امیلیو بتى» چه راهکارهایى را براى برون رفت از این وضعیت پیشنهاد مى کنند؟

    تلقى بتى از ماهیت فهم و تفسیر به هرمنوتیک شلایرماخر و دیلتاى شباهت دارد. از نظر او تفسیر فعالیتى است که هدف از آن رسیدن به فهم است. فهم نیز عبارت از درک ذهنیت و روان فرد دیگر است. پس تفسیر به امید رسیدن به ذهنیت و دنیاى روانى فرد بیگانه صورت مى گیرد. بتى معتقد است که فرآیند تفسیر «سه ضلعى» است. زیرا افزون بر مفسر، قالب هاى معنادار و ذهنیتى که در این قالب ها و اظهارات معنادار متجسد شده اند دو عنصر دیگر این فرآیند را تشکیل مى دهند.

    بتى فرآیند هرمنوتیکى تفسیر را، همچون مسیر آفرینش اثر مى داند، با این تفاوت که در اینجا عکس مسیر پیدایش اثر طى مى شود. در آفرینش اثر، ذهنیت و مقاصد صاحب اثر نقطه آغاز فرآیند خلق اثر است، اما در فرآیند هرمنوتیکى تفسیر، نقطه پایانى، وصول به آن ذهنیت و مقاصد است. زیرا هدف مفسر این است که از تفسیر اثر به فهم ذهنیتى برسد که سبب خلق آن شده است و دنیاى معنایى متبلور در سیماى اثر را بازآفرینى کند.

    این بازتولید و بازآفرینى در ذهن مفسر انجام مى شود، یعنى ذهنیت بیگانه صاحب اثر را که در موضوع تفسیر متجسد شده است، در ذهن خویش ترجمه مى کند و در درون خویش به بازاندیشى و بازآفرینى آن مى پردازد. بنابراین ما با تعارض ظاهرى میان ذهن گرایى و عینى گرایى روبروییم. ذهن گرایى که همیشه با تفسیر همراه است و عینى گرایى که هدف فرآیند تفسیر است.


    برگرفته از: باشگاه اندیشه

    ارسال نظر:


  • A.m.ir
    پاسخ داد
    ملاحظات هرمنوتیکی در ترجمه


    ملاحظات هرمنوتیکی در ترجمه

    گفت و گو با دکتر حمیدرضا آیت اللهی

    تب و تاب شناختن اندیشه های فلسفی و دینی غرب و در پی آن گسترش بی قید و بند ترجمه این متون، ترجمه ها و مفاد آن را با چالشی جدی مواجه کرده است و گهگاه بدفهمی و پیامدهای فرهنگی یا حتی علمی ای را برای ما به دنبال داشته اند. با توجه به اهمیت و ضرورت در نظر گرفتن «ملاحظات هرمنوتیکی در ترجمه متون فلسفی و دینی» در این رابطه با دکتر حمیدرضا آیت اللهی، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی، به گفت وگو نشستیم تا برخی آسیب های ترجمه متون فلسفی و دینی و ضرورت توجه به مبانی هرمنوتیکی در ترجمه را با ایشان به بحث بگذاریم.

    * جناب دکتر، برای آغاز بحث لطفاً تعریفی از «هرمنوتیک» ارائه دهید. در واقع، می خواهیم بدانیم که هرمنوتیک «علم تاویل متن» است یا «علم تفسیر متن»

    با توجه به پیشینه تاریخی این علم، تئوریسین ها و شارحان آن تعاریف متعددی ارائه داده اند. در دوران جدید جان مارتین کلادینوس نخستین کسی بود که به این مسئله توجه کرد. او علوم انسانی را مبتنی بر هنر تفسیر می دانست و هرمنوتیک را نام دیگر آن قلمداد می کرد. از نظر کلادینوس هرمنوتیک هنر دستیابی به فهم کامل و تام عبارات گفتاری و نوشتاری بود. اما شلایرماخر هرمنوتیک را «هنر فهمیدن» تعریف کرد و معتقد بود که تفسیر متن دائماً در معرض خطر ابتلابه سوءفهم قرار دارد. از این رو هرمنوتیک باید به منزله مجموعه قواعدی روشمند برای رفع این خطر به کار گرفته شود و از سوی دیگر ویلهلم دیلتای هرمنوتیک را دانشی در خدمت فهم متون نمی دانست بلکه آن را از سنخ روش شناسی و معرفت شناسی برمی شمرد.

    * هایدگر به عنوان تئوریسین «هرمنوتیک فلسفی» مشهور است. هرمنوتیک فلسفی چیست؟

    هرمنوتیک فلسفی هایدگر، برخلاف هرمنوتیک های پیش از خود نه به مقوله فهم متن منحصر می شود و نه خود را در چارچوب فهم علوم انسانی محدود می کند، بلکه به «مطلق فهم» نظر دارد. در واقع هرمنوتیک فلسفی درصدد تحلیل واقعه فهم و تبیین شرایط وجودی حصول آن است. هرمنوتیک فلسفی، همان طور که شما گفتید با هایدگر آغاز می شود، شان هرمنوتیک را ارائه روش نمی داند و به جای روش شناسی، رسالتش را تاملی فلسفی در باب بنیان های هستی شناسی فهم و تبیین شرایط حصول آن می داند. هایدگر با چنین رویکردی در واقع هرمنوتیک را از سطح روش شناسی و معرفت شناسی به سطح فلسفه و هستی شناسی ارتقا داده است.

    * دانش هرمنوتیک تنها زمانی به کمک تحلیلگر می آید که در فهم متن دشواری یا ابهامی باشد یا این که هر فهمی از متن نیازمند هرمنوتیک است؟

    در هر متنی می توان از یافته های هرمنوتیک استفاده کرد، اما در این امر نیز شارحان و نظریه پردازان این حوزه متفق القول نیستند. مثلاً کلادینوس نیاز به هرمنوتیک را در مواقعی می داند که در فهم متن ابهامی وجود داشته باشد در حالی که برخلاف نظر او شلایرماخر معتقد است که مفسر همواره برای فهم متن نیازمند هرمنوتیک است.

    * به عقیده شما هرمنوتیک «کشف معنا» است یا «آفرینش معنا»؟

    در دانش هرمنوتیک سه رویکرد کلی وجود دارد؛ هرمنوتیک مؤلف محور، هرمنوتیک مفسرمحور و هرمنوتیک متن محور و به اعتبار همین سه رویکرد، نظریه پردازان هرمنوتیک هم به سه دسته کلی تقسیم می شوند. حال براساس این که کدام رویکرد مبنای تحلیل و فهم متن برای آن تحلیلگر قرار گیرد، بین کشف تا آفرینش معنا نوسان خواهیم داشت. اگر مبنای ما برای فهم متن، هرمنوتیک مؤلف محور باشد معتقد به «کشف معنا» خواهیم بود اما اگر به مفسر محوری باورمند باشیم قطعاً از آفرینش های معنایی یا معناهای خلق شده از سوی مخاطب حرف می زنیم. بسته به این که در کجای این طیف قرار بگیریم معنا را حاصل کشف یا آفرینش می دانیم. اما از این نکته نباید غفلت کرد که با این که مخاطب می تواند آفرینشگر معنای متن باشد ولی نمی تواند و نباید هر آفرینشی انجام دهد. همیشه فاکتورهایی وجود دارند تا این آفرینشگری ها را محدود و هدایت کنند.

    * کسانی همچون شلایرماخر که هرمنوتیک را «هنر فهمیدن» تعریف می کنند متعاقباً بر این عقیده اند که به تعداد مخاطبین یک متن می تواند فهم های متعددی از آن متن وجود داشته باشد. چقدر می توان چنین تعریفی از هرمنوتیک را مبنا قرار داد در حالی که چنین برداشتی از هرمنوتیک می تواند سوءفهم هایی را در متون دینی و فلسفی دربرداشته باشد.

    کسانی یا نظریه پردازانی چنین برداشت و تعریفی از هرمنوتیک دارند که مفسرمحور هستند. در دیدگاه مفسرمحور قطعاً مخاطب و فهم او مبنا قرار می گیرد. اما در همه حال و در هر رویکردی نباید فاکتور مهم و اساسی شرایط اجتماعی و موقعیتی که آن متن در آن بیان شده را نادیده گرفت. حتی در رویکرد هرمنوتیک مفسرمحوری هم باید پارادایم های اجتماعی را مدنظر قرار دارد؛ چرا که اساساً مؤلف بدین منظور نگارش می کند که آنچه مدنظر دارد را به دیگری هم منتقل و بفهماند. بویژه در مورد متون تخصصی و فنی مانند متون فلسفی و دینی که بیشتر متاثر از فضا و شرایطی هستند که در آن شکل می گیرند. به طور کلی برخی متون تاب هرمنوتیکی بیشتری دارند (همانند رمان یا شعر) و بیشتر می توان آنها را به دست فهم مخاطب سپرد. یا به بیان دیگر می توان در مورد آنها رویکرد مفسرمحورتری را اتخاذ کرد. در مقابل برخی متن ها تاب هرمنوتیکی کمتری دارند (مثلاً اشعار حافظ بیشتر مفسرمحورند در حالی که شعر سعدی متن محور است). یا این که در مورد برخی از متون نمی توان یک رویکرد هرمنوتیکی واحدی را اتخاذ کرد و برای فهم درست و دقیق، تحلیلگر باید هر سه رویکرد را به کار گیرد و هم به متن و هم مؤلف و مفسر نظر داشته باشد و در عین حال از پارادایم و شرایط اجتماعی ای که متن در آن شکل گرفته غفلت نکند و توجه داشته باشد که چه چیزی را از کجا و برای چه کسی ترجمه یا تفسیر می کند. بویژه اهمیت این ملاحظات هرمنوتیکی در ترجمه و خصوصاً ترجمه متون فلسفی و دینی غیرقابل انکار است و نادیده گرفتن این ملاحظات بدفهمی و پیامدهای فرهنگی ـ اندیشه ای را می تواند برای یک جامعه فکری یا دینی داشته باشد.

    شاید بی مورد نباشد که برای روشن شدن بحث مثالی عینی بزنم؛ نگرشی که در جامعه ما با عنوان دین پژوهی رواج یافته است و شارحان آن سعی دارند با زبان دین در باب گفتمان دینی یا تجربه دینی صحبت کنند، اغلب کسانی هستند که دین پژوهی غرب را مبنا قرار داده اند و همان مباحث را بدون در نظر گرفتن «پارادایم اجتماعی ای که آن مباحث در آن طرح شده» به فضای فکری ـ دینی ما منتقل می کنند در حالی که اساساً این مباحث مربوط به عالم فکری و دینی دیگری است که متناسب با شرایط اجتماعی دیگری طرح و بحث شده اند. دقیقاً به همین دلیل است که تفکر جامعه دینی روشنفکران دینی ما عمدتاً برخاسته از تفکر پروتستانی است!

    برخی از دینداران ما هم مرتکب این خطا می شوند که در فهم و تفسیر خود شرایط و پارادایم اجتماعی را نادیده می گیرند. مثلاً می گویند توحید، نبوت، معاد، عدل و امامت اصول دین اسلامی ماست حال در مقابل از اصول دین مسیحی پرسش می کنند ! در حالی که یک مسیحی اصلاً، اینگونه در مورد دینش نمی اندیشد! چرا که اساساً مسیحیت مبنا و اصول دیگری دارد. مسیحیت دینی تاریخی است در این دین تاریخی گناه ذاتی حضرت آدم مهم است، عشق خدا به بنده اش مهم است و این که طی یک واقعه تاریخی خدا خود را به صورت انسان در کالبد مسیح متجسد می کند و بعد زندگی پر از رنج مسیح را دارید و این باور که مسیح با به روی صلیب رفتن گناهان بشریت را از بین برده است. بنابراین فرد مسیحی به یک واقعه تاریخی معتقد است و نه مثل ما مسلمانان به یک متن و تا زمانی که شما در آن فضا زندگی نکنید و آن پارادایم را درک نکنید نمی توانید آن را به درستی فهم و تفسیر کنید. بنابراین مفسر باید به پارادایم های فکری و اجتماعی ای که متن در آن شکل گرفته احاطه کافی داشته باشد.

    لیدا فخری
    برگرفته از: روزنامه ایران

    ارسال نظر:

صبر کنید ..
X